مترونوشت شماره خدا



پسربچه کوله‌پشتی مردعنکبوتی‌اش را گذاشت روی صندلی رو‌‌به‌روی من و کتاب و جامدادیش را درآورد. کتاب را طوری گرفته بود که نمی‌توانستم اسمش را بخوانم. پرسیدم: چند سالشه کوچولو؟ مادرش بلندش کرد و نشاندش روی صندلی: چهار سال. پسر کتابش را محکم بست و گفت: اما من تردید دارم!

کتاب، رنگ آمیزی با آبرنگˏ پرتره ویتگنشتاین و هم‌فکران بود.


شیما آبگینه (راهراهی)

و این منم زنی شهرستانی در آستانه‌ی نمایش‌گاهی تلخ

آقا این چه وضعی است از شب تا صبح توی اتبوس خوابیده‌ایم از صبح تا به حال پای در نمایش‌گاه ایستاده‌ایم تا در را باز کنند.از 9 صبح خیر از 8 صبح خیر از 7 صبح خیر از 6 صبح بله! آقا سال دیگر ارشد داریم باید کلی کتاب درسی بخریم کیسه کیسه ببریم.تازه کلی از دوستان هم میان‌ترم داشتند و نتوانستند بکوبند بیایند هم لیست داده‌اند.از آن‌طرف کلی باید توی صف تخفیف 40درصدی بمانیم.دوبرابر خرج کردیم که به این تخفیف 40 درصدی برسیم.این‌جا هم که هرجایش به جای دیگرش ختم می‌شود.ظهر هم ساندویچ سگی باید بخوریم.خب می‌رفتیم زیر بازارچه‌ی شهر خودمان.این همه تهران تهران می‌کردند این بود؟بعد اگر آخرش ارشد قبول نشدیم کی جواب می‌دهد؟این همه سختی سفر! این همه هم خرج کردیم آخرش هم جایی قبول نمی‌شویم.من می‌دانم.کار هم جایی به‌مان نمی‌دهند خرج سفرمان هم در نمی‌آید.من می‌دانم.اصلا نمایش‌گاه کتاب نخواستیم.آقا پول‌مان را بدهید برویم.

خرمگس

چاپیده در چل چراغ

من این ماسک آخریتو دوس دارم


 وقتایی که آرایش نمی کرد، غیبت براش می زدند.