روايت شناسي سربازي

امروز روز اول ما بود روز حمله ي دشمن نه ببخشيد روز اشنايي با تمام نيروهاي مافوقمان بود.همه ي مارا به صف كردندو من هم مابين به صف كردن هي دستم را تف مالي ميكردم و به سرم كچلم ميكشيدم تا بلكه فرق سرم باز شود.هيچ دلم نميخواست در ديدار اول بد ظاهر شوم.آخر هرچه باشد  مافوق آدمند.زشت است به خدا.پس فردا آمديم و يكيشان آشنا درآمد آن وقت چه خاكي به سر بي مويمان كنيم.هان؟!بالاخره فكر كنم با حدت خودم و شدت دست هايم يك كارهايي كردم.بعد مافوق ها آمدند.همه در حد رشيد بودند.هيكل داشتند ااه.اصلا خداي جبروت بودند اين ها.صدا كلفت گردن كلفت اصلا همه چيزشان كلفت بود!كلي هيبت داشتند.يكشان شروع كرد به سخنراني.از قبل به خودم يادآوري كرده بودم هرچه آنها گفتند گوشواره ي گوشم كنم هرچند من فقط گوش چپم درست ميشنود ولي....

"با سلام و عرض خسته نباشيد به تمام مردان بزرگ.خوشحاليم كه همگي وارد خدمت شديد و از نزديك شاهد خدمت به مردم و مردم و مردم هستيد.اين داخل شدن كلن چيز خوبي است.از شما مرد مي سازد.الان شما كلن مرد ميشويد.اين خدمت كلي مقدس است و مانند پولاد شما را آب ديده ميكند!ولي پسر هاي من بايد حواستان باشد كه شما سرباز ملتيد."

اين جا بود كه يكي از مردان ته صف غش كرد.همه ي صف بهم ريخت و تازشم يكي از مردهاي داخل صف به هواي مرگ يك مرد داخل صف زد زير گريه! آن طرف هم يكي از مافوق ها بعد از رويت اين صحنه كلاه مافوقي اش را از سر انداخت و دانه دانه موهايش راكند.خلاصه دلمان براي خودمان سوخت كه چرا اين قدر مردي ما كم است كه اينطور نشديم ولي به خودمان نهيب زديم كه بايد تا آخر سربازي به مردي اين ها برسم وگرنه كه كلاهم پس معركه است .(انشالله)البته اين روز كه روز اولمان بود كلا برايم خاطره شد .خيلي سبز بود به نظرم .هرچند باعث شد كه كمي از خودم نا اميد شوم و البته اين چند نتيجه را هم گرفتم:

نتيجه اخلاقي:من هنوزم تا مرد شدندم فاصله ها بسيار است!!

نتيجه علمي:مردي خيلي چيز پيچيده ايست.

نتيجه سياسي:من بايد با مافق هايم دوست شوم.(دقيق يادم نمي آيد اين نتيجه را از كجاي امروزم گرفتم!)

نتيجه پاياني:شب دراز است و قلندر بيدار!

پ.ن:با تشكر از خودم و ذهنياتم

پ.ن2:اين هفت روز داره كه اين روز اولشه.و شايد فقط همين روزش رو شما بخونيد(ها ها)

خرمگس

درباره ی سینما،اتفاق متبرک  و چند ضمیمه ی دیگر!

اصولا در زمانی که همه تقریبا اسم جشنواره ی فجر بیاید دیگه کهیر می زنند گزارش مبسوط خود را از اختتامیه ی این فستیوال ارائه می دارم .این در حالی است که نه تنها حضوری در انجا به هم نرساندم بلکه از همه چیز و همه کس بی خبرم و معتقدم اینها موجب می شوند برخلاف سایر گزارشات که عمدتا نتیجه جو گیری و تشعشع احساسات اند ، کاملا عقلانی و خالی از هر گونه اغماض می باشد و به گونه ای که خوانندگان این تصنیف نگویند شرم باد این پیر را!

شروع مراسم : با توجه به این فرمایش تهماسب صلح جو كه:شيريني جشنواره به بي برنامگي است!

مراسم اختتامیه با مقداری تاخیر شروع شد!

ضمیمه 1: یک عدد کیف پول گم شده،از صاحبان ان خواهش داریم با ارائه ی نشانی مترصد تحویل آن گردند!

ضمیمه 2:اون آقایی که تموم مدتی که پشت در واستاده بودیم و همه ی دود سیگارشو تو صورتم می فرستاد بدونه خدای ما هم بزرگه!

ضمیمه 3: خیلی بی شعوری که کفش منو له کردی!بربر ها هم اینطوری نبودن والا!تو کن که از این خبرا نبود.

 

مراسم معرفی داوران: یه کلیپ به استحضار حاضران سالن رسانده می شود حاوی آهنگی حماسی، و تصاویری مکش مرگ مایی،دست زیر چانه ای،به افق دور نگریستنی ...

ضمیمه : یکی به دیگری: تو این عکس چه ناز شده بودی!(لازم به ذکر نمی بینم که بگم کی به کی می گه!)

 

مراسم معرفی نامزدان: دوباره کلیپی دیگر.چیز خاصی ندیدم که در گزارش نقل کنم!

 

مراسم اهدای جایزه به نامزدان: من بارها گفتم قبل این قبیل برنامه ها یه اردوی آموزشی برای این دوستان بذارن که همگی هماهنگ از یه طرف برن روی سن و از یه طرف دیگه بیان پایین یا برعکس منتهی بازم به این فرمایش می رسم که تهماسب صلح جو كه:شيريني جشنواره به بي برنامگي است!

ضمیمه1:لطفا یکی از نزدیکان ایشون بیان به جای ایشون این دم و دستگاهو تخویل بگیرن!

ضمیمه 2:دکتر جشنواره از علاقه مندان دارای مرض قند خواست تا در اواسط کار مراسم را ترک کنند!

ضمیمه3: سی مرغ رویت شد.

ضمیمه 4:سی میلیون ریال

ضمیمه 5:کاش به  اون یکی دوتایی که باقی موندن و جایزه نگرفتن هم جایزه می دادن و تبعیض قائل نمی شدن.

ضمیمه 6:می شه با ما یه عکس بگیرین؟

ضمیمه 7:در حاشیه ی مراسم،جلوی دوربین ،یکی از منتقدین:این اتفاق نویی که توی سینما افتاده...

 

......

پ.ن:هیچی!

راهراهی

....



بعد از چند وقت می خواستم آپ کنم که بخندیم...تا باز شدن صفحه بلاگفا،سرم تو گوگل ریدره،اینجا  و اینحا  و اینجا،چی نوشتن... می گم لابد بازیه جدیده، همه جا رو سر می زنم...خب لابد...چی دارم بگم؟ ... جز اینکه...پیر ما هم رفت...

به اینجا هم سر بزنید...