1-      راستش فک کنم قراره من از این به بعد تنهایی اینجا بنویسم، فقط نمی دونم واقعا! خیلی حال نوشتن تو وبلاگ رو ندارم،اینجام که اصلا تارعنکبوت بسته...روزهای دبیرستانی خران دو عالمی و خاطراتشو دوست دارم که نمیرم توی بلاگ.فا... بگم از حذف این وبلاگ مطمئنم! به هر حال.

2-      خرمگس چند وقت پیش پیشنهاد داد دبیر طنز نشریه ای دانشجویی بشم،قبلا فقط می نوشتم واسه همچین چیزایی، بعد توی جلسه آخر یه آقاهه ای در دفاع از این که فلان مقاله باید چاپ بشه، از سردبیر جواب شنید که من قصد دارم طنزش بیشتر باشه ، بعد اون آقاهه گفت بابا طنزو که میخونن می ندازن اونور، این مقاله ها برای بچه ها باقی می مونه! میخوام بگم تو همچین مجله ای بودم، تا دو روز اصلا دپ بودم، هنوز نگفتم بهشون که جایی که این تئوری حاکمه دیگه من نیستم!

3-      یه کتاب خوندم از داستایوفسکی: بیچارگان! یکی از بهترین هایی که توی این تابستون خوندم بود. کتاب تنها مکاتبات بین دو نفر است ، یکی از بهترین نامه ها ، نامه ای است که در 8 ژوئن، ماکار دیووشکین به واروارا آلکسییونا نوشته، که قبل از این به ماکار، کتاب شنلِ گوگول را داده بود بخونه. ماکار به طرز فوق العاده ای از این که نویسنده ای به خودش حق داده از بیچارگی های مردم بنویسه و اونا رو بی آبرو کنه انتقاد کرده :

.... به کسی چه مربوط ، مامکم، که من جایی که پیاده رو هموار نیست نوک پا راه می روم تا تخت چکمه ام ساییده نشود؟ چرا نویسنده ای باید بنویسد که آدم حتی پول چای خوردن ندارد؟انگار آدم مجبور و مکلف است که چایی بخورد! مگر من به دهان کسان دیگر نگاه می کنم که ببینم چه می خورند؟ به چه کسی تا حالا چنین توهینی کرده ام؟ نه، مامکم ، چرا باید به کسانی که کاری به کار من ندارند اذیت و آزار برسانم؟ بیا، این هم یک مثال دیگر، واروارا آلکسییونا، این است همه حرفهایی که نویسنده نوشته است. من کار می کنم، کار می کنم، جان می کنم، و با جدیت کار می کنم- غیر از این است؟- و روسایم به من احترام می گذارند(هر فکری می خواهی بکن، ولی به من احترام می گذارند)، و آن وقت یکی درست زیر دماغ آدم سبز می شود و برای من لطیف درست می کند.بله، درست است که من گاهی لباس نو می خرم، و از این لباس نو کیف می کنم. شب بیدار می مانم، از خوشی در پوستم نمی گنجم، مثل وقت هایی که مثلا یک جفت چکمه نو می خرم: من با کیف و لذت آنها را می پوشم-بله، این حقیقت دارد، چون دوست دارم یک جفت چکمه ظریف و خوب پایم باشد و خوب پایم را بپوشاند- بله، این درست توصیف شده است!اما با این همه من در عجبم که چطور رئیسمان ، فیودور فیودوروویچ، اجازه می دهدچنین کتابی منتشر شود . توجه لازم را نمی کند و از خودش دفاع نمی کند.درست است که ف.ف ، با آنکه مقام عالیرتبه ای است، جوان است و بعضا می خواهد سر ما داد بکشد.اما برای چه نباید داد بکشد؟ چرا نباید وقتی که لازم است سر ما داد بکشد و توبیخمان کند؟ مثلا برای در دست داشتن جو اداره این کار را بکند-خب، اینکه عیبی ندارد؛ باید آدمها را ادب کرد؛ باید توبیخشان کرد، چون- و این بین خودمان بماند،وارنکا- ما کارمندها اگر توبیخمان نکنند هیچ کاری نمی کنیم. ....

چیزی  که در مورد نوشته های داستایوفسکی خیلی نظرم رو جلب میکنه، توجه زیادش به سیر تحولات روانی کارکترها در طول داستانه. خیلی خوب از پس نوشتن این رویدادهای ذهنی و نمودهای خارجی اش بی میاد.

4-      یه فیلم هم از آل پاچینو دیدم: قهوه ی چینی، فقط اومدم بگم نویسنده پریشان حال داستان تیپ و قیافه و کارهاش به شدت شبیه "سعدی" توی یک بوس کوچولو بود! حالا به هر حال یه مقدار شباهت که این حرفا رو نداره! و نمی تونم؟! تازه کسی رو بی سند و مدرک به چیزی  متهم کنم تازه! فیلم یه داستان به نوعی بدون اتفاق است، حرفایی که بین نویسنده که خود پاچینو بازی می کنه و دوستش.شکست ها و نانوشتن ها و نوشتن ها... جالبه در کل، قبل از شروع فیلم، یه گفت و گوی کوتاه بین آل پاچینو و یه استاده دانشگاه هست، بعد قبل و بعد این گفت و گو حرف جالبی رو به نقل از برشت میاره که به نوعی از داستان فیلم حرف می زنه :

I don’t trust him, we are friends.

5-      و همین ها!

 

راهراهی