سر به سنگ
خرمگس
پدربزرگم می گوید: قبل از انقلاب مترو که نبود، اما قطار بود. البته تعریفی نداشت. تعریف می کند: حتا یکبار اینقدر اوضاع خراب شده بود که خود رضاخان، که دیکتاتور مستبدی بوده هم می فهمد و برای اینکه خودی نشان دهد می ایستد وسط راه آهن و قطار که جلوی پایش نگه می دارد، می رود سوزنبان و راننده قطار را توی کوره زغال سنگ می اندازد. پدربزرگم می گوید: این روزها که خدا را شکر قطارها خیلی خوب شده اند، ترمز بریده اند اصلا و آنقدر خوب می روند که آدم ٤ شهر آن طرف تر می فهمد از ایستگاه خودشان گذشته و باید پیاده برگردد. می گوید: تازه مترو هم که چند سالی است دارید، من که نفسم می گیرد آن زیر، اما برای جوانها خوب است!
ما به پدربزرگ نگفته ایم مترو هنوز افتتاح نشده، قلب پدربزرگ ضعیف است!
شیما آبگینه
پ.ن: اینها توی روزنامه ای به چاپ می رسد!
بالاخره که چی؟! یک روز که این مترو راه می افتد! یک روز که همه این تونلهای اشتباهی،ما را به ثریا میرساند! ما که میدانیم بالاخره این مترو افتتاح میشود و مسافرنمایی با یک دستگیره پنچره در دست سوار می شود و می نشیند کنار دستمان و در حالیکه دارد به در و دیوار مترو و این همه مسافر نگاه می کند و سبیلش را می جود،آرام میپرسد: صدی چند میره؟!
نباید بفهمیم یک راننده تاکسی است؟
پ.ن : این ها مدتی است توی یک روزنامه ای به چاپ می رسد!
شیما آبگینه