کفش سیندرلا!
1 – يه روز يه دختري بود به اسم سيندرلا . اين دختر از دست همه بالاخص از دست رييس رؤساش مي
ناليد.يه روز كه رفته بود دانشگاه پايان نامه اش رو تحويل بده ،ديد كه رييس هم اونجا است و داره براي
دانشجوها سخنراني مي كنه و حرفهاي قشنگ قشنگ مي زنه . پس بالفور يه لنگه كفشش رو درآورد و
پرت كرد طرف رييس روي سن!
حالا فكر كنين اگه رييس لنگه كفش رو برمي داشت و دنبال صاحبش مي گشت ، سيندرلاي مادر مرده
چقدر بدبخت مي شد يعني بدبخت تر مي شد .
خوب بچه هاي ماماني از اين قصه نتيجه مي گيريم كفش چيز مهمي است و بايد مواظبش باشيم كار
دستمون نده! حالا ديگه برين بخوابين!
2 – ما واقعا از ملت ايران متعجبيم ! آخه آدم اون همه فحش از دهن همين ملت بشنفه و بعد ببينه طرف
انگشتش جوهريه؟!باور كنين نصف از اينها براي اينكه مراجع گفتن .راي مي دن و نصف ديگه شون براي
اينكه فلاني راي نياره!!!
نمي دونم خدا با ملت دورو چي كار مي كنه؟؟؟
۳– من از الان گفته باشم كه اگه يه وقت دولت از اين فكرها به سرش زد كه عيد نوروز كم كنه
من ...من ....من ديگه... مدرسه نمي رم!با اين تعطيليها خوب آدم فکر می کنه كه
واقعا هدف دولت چيه؟ آيا غير از اين نيست كه مي خواهد عيد نوروز رو كم كنه؟ پس چطور مي خواهد
جبران اين تعطيلي ها رو بكنه ؟هان؟؟؟گفتم كه گفته باشم...اگه از عید یه روز کم بشه من می دونم و اونها!حالا ببینین...
راه راهي(دیگه هم به ما رای ندین چون انتخایات تموم شده!)

