یک اعتراف پیچیده!!!
آقا من از موش می ترسم این یک اعتراف شجاعانه بود!اما این را گفته باشم که در عوضش عاشق سوسک و مارمولک و امثالهم هستم...حالا این را گفتم تا یک ماجرای خدا چشمتون روز بد نبیند را برایتان بنقلم!!!!
آقا ما دیروز نشسته بودیم توی تاکسی خوشحال و خندان چون گل های دبستان(نه ببخشید!)بعد یک آقای سیبیل در رفته ای همچون شاه عباس مرحوم آمد و کنار اینجانب نشست!ما هم ذوق زده به قیافه ی موزه مانند آقا نگاه کرده و از ترس موش لای دستشان خود را خیس نموده(نزدیک بود ها)...یا للعجب این دیگر از کدام گوری سر بر آورده ....آقا منو می گی خودم رو گم کردم سرم روگیج کردم و داد زدم آقای راننده پیاده می شم بعد راننده جان هم گفتند خانم نرسیدیم بنده هم نامردی نکرده به درک گویان از تاکسی پیاده شدم و سر جنباندم و سیبیلو جان را دیدم که با پوزخندش اینجانب را بدرقه شخصی فرمود....
این بود لحظه هایی از زندگی خرمگس جان!!!!!!!
خرمگس

