تبليغاتX
طنازی های دو ایده الیست کم توقع - یک اعتراف پیچیده!!!

طنازی های دو ایده الیست کم توقع

یک اعتراف پیچیده!!!

اصلا حال و حوصله ی نوشتن ندارم!!!!اما دلم می خواهد که یک چیز های خوبی بلغور کنم!!!

آقا من از موش می ترسم این یک اعتراف شجاعانه بود!اما این را گفته باشم که در عوضش عاشق سوسک و مارمولک و امثالهم هستم...حالا این را گفتم تا یک ماجرای خدا چشمتون روز بد نبیند را برایتان بنقلم!!!!

آقا ما دیروز نشسته بودیم توی تاکسی خوشحال و خندان چون گل های دبستان(نه ببخشید!)بعد یک آقای سیبیل در رفته ای همچون شاه عباس مرحوم آمد و کنار اینجانب نشست!ما هم ذوق زده به قیافه ی موزه مانند آقا نگاه کرده و از ترس موش لای دستشان خود را خیس نموده(نزدیک بود ها)...یا للعجب این دیگر از کدام گوری سر بر آورده ....آقا منو می گی خودم رو گم کردم سرم روگیج کردم و داد زدم آقای راننده پیاده می شم بعد راننده جان هم گفتند خانم نرسیدیم بنده هم نامردی نکرده به درک گویان از تاکسی پیاده شدم و سر جنباندم و سیبیلو جان را دیدم که با پوزخندش اینجانب را بدرقه شخصی فرمود....

این بود لحظه هایی از زندگی خرمگس جان!!!!!!!

خرمگس

+ نوشته شده در  85/08/28ساعت   توسط خران دو عالم  | 

 
ليست وبلاگهای به روز شده