تنهایی و سکوت
هر زمان که برای علی دلتنگ می شوم کتاب کویر را باز می کنم و از زبان استاد شرح خطبه ی شقشیه را می خوانم و اشک است که روا ن می شود از خاطر سکوت علی و اشکهایی که در خلوت چاهی راپرکرده بود...
آن روز شیرهای توی کاسه های یتیمان کوفه وقتی فریاد علی رفت بلند شد خشکید
و کاسه ها شکست مثل قلب کودکان زهرا...آری علی وداع گفته ...علی خسته تر از خسته به رستگاری شتافت .
گفته بود یا محمد خسته ام و محمد(ص) گفته بود دیری نمی پاید تو هم خواهی آمد و علی در خواب لبخند زده بود . حالا دیگر خواب نبود بیدار بود. فقط از بس که عجله داشت جسمش را بیدار نکرد تنها رفت تنها ...
چاه تنهایی های اش خشکید ...نخل سایه بان نماز های اش بی سایه شد و کوجه های تنگ کوفه تنگ تر از همیشه...وقتی که علی رفت.
راه راهی

