تبليغاتX
طنازی های دو ایده الیست کم توقع - محمد بخوان

طنازی های دو ایده الیست کم توقع

محمد بخوان

مي دانم از چه بنويسم اما نمي دانم چگونه شروع كنم حكايت آن زمان را... نه... آنگونه كه خدا شروع كرد ، آري  از همان جا آغاز مي كنم كه:

اقراء ، اقراء بسم ربك الذي خلق...

و همان زمان در همان ساعت بود كه مردم مكه ديدند جايي خيلي دور نور مي بارد. و نور شهر را روشن كرده و نور... نوري بود كه از اولين آيه قرآن ، از تولد قرآن ... قرآني كه نطفه اش در حرا بسته شد مي باريد . و محمد اولين قاري آن بود و جبرئيل  اول شاهد آن بود و خدا تنها داننده ي آن .

محمد خواند ، محمدي كه چوپاني مي كرد ، محمدي كه تجارت مي كرد و علم خواندن نداشت و امي بود...وشد محمد رسول الله ، شد محمد عبدالله .

آن روز در آن زمان ، آخرين پيامبري متولد شد و پرونده صد و بيست و چهار هزار پیامبر شروع به بستن كرد... نه ... باز شد باز!  آن زمان  خدا گفت به جبرئيل كه به محمد بگويد : تو فرستاده ي مني ، اي مصطفي!

محمد ... معلم بشريت ، مرد صلح ، مرد آزادگي ،  پدري كه دخترش، مادرش شد. مرد حرا ، مرد پنجم اولالعزم ، آخرين فرستاده!

خدا به او گفت : آخرين فرستاده! بمان ، تلاش كن و بشريت را از جهالت كور كننده ، از خوف كشنده و از زندگي آلوده به كثافت....

محمد ! بمان وآنان را نجات ده !

در خانه ي من باز است محمد!...بخوان...

+ نوشته شده در  85/05/31ساعت   توسط خران دو عالم  | 

 
ليست وبلاگهای به روز شده