محمد بخوان
مي دانم از چه بنويسم اما نمي دانم چگونه شروع كنم حكايت آن زمان را... نه... آنگونه كه خدا شروع كرد ، آري از همان جا آغاز مي كنم كه:
اقراء ، اقراء بسم ربك الذي خلق...
و همان زمان در همان ساعت بود كه مردم مكه ديدند جايي خيلي دور نور مي بارد. و نور شهر را روشن كرده و نور... نوري بود كه از اولين آيه قرآن ، از تولد قرآن ... قرآني كه نطفه اش در حرا بسته شد مي باريد . و محمد اولين قاري آن بود و جبرئيل اول شاهد آن بود و خدا تنها داننده ي آن .
محمد خواند ، محمدي كه چوپاني مي كرد ، محمدي كه تجارت مي كرد و علم خواندن نداشت و امي بود...وشد محمد رسول الله ، شد محمد عبدالله .
آن روز در آن زمان ، آخرين پيامبري متولد شد و پرونده صد و بيست و چهار هزار پیامبر شروع به بستن كرد... نه ... باز شد باز! آن زمان خدا گفت به جبرئيل كه به محمد بگويد : تو فرستاده ي مني ، اي مصطفي!
محمد ... معلم بشريت ، مرد صلح ، مرد آزادگي ، پدري كه دخترش، مادرش شد. مرد حرا ، مرد پنجم اولالعزم ، آخرين فرستاده!
خدا به او گفت : آخرين فرستاده! بمان ، تلاش كن و بشريت را از جهالت كور كننده ، از خوف كشنده و از زندگي آلوده به كثافت....
محمد ! بمان وآنان را نجات ده !
در خانه ي من باز است محمد!...بخوان...
