مگه کوری؟
من كورم . تو كوري، ما كوريم،شايد آنها هم كور باشند .....كوري ....كوري ....كوري و سلام به كوري ساراماگو ،برنده جايزه ادبي نوبل!!!
چندي پيش، يعني چهارشنبه كه نمي دانم چندم ماه و اصلا كدام ماه بود، يك چيزهايي توي TVديدم كه به شدت با دريل روي اعصاب اينجانبمان راه رفت !!! هه هه (جمله ي بالا مسخره بود نه؟!) بگذاريد برايتان شرح دهم كه اگر هم نديده ايدش الآن توسط ما ببينيد!
پشت صفحه رنگ قرمز با حالي است كه با رنگ سفيد آن هم درشت رويش نوشته اند : نقد كتاب ! بعد كمي جلوكه بياييد دو تا آدم مي بينيد (توجه داشته باشيد آدم ها!)كه يكي شان با محاسن گرامي بازي مي كند و ديگري با عينك پيرچشمي اش . آن آدم پيرچشم كه كمي بر و رويي دارد نسبت به جانب مقابل، آقاي فيروز زنوزي تشريف دارند و آن طرف هم مرد پايه يك قلم!!! محمدرضا سرشار(رهگذر) . به چشم هاي مبارك مي خورد كه اين جفت جانبان دور ميز گردي نشسته اند . تازه آرم شبكه4 فراموش نشود زرد گوشه ي سمت چپ پايين ! آبارك ا... خب حالا چي مي گفتند؟؟؟ هيچي بي خيال !!! مي گفت (سرشار): اين كتاب يكي از مضحك ترين كتاب هايي است كه تا حالا ديدم ! هاها اين كتاب هيچ ندارد . نه نقطه آغازيني نه پايان درست و حسابي كه آدم را جذب كند ! پايانش هم مقدار متنابهي ، شبيه داستان نوجوان هاي نوپا بود كه مي خواهند همين جوري داستانشان را تمام كنند و همين آقا با محاسن شان معتقد بودند كه اين كتاب چيزي در مايه ي كشك است و نه علتي دارد و نه معلولي اصلا do not have قهرمان بود !! تا حد زرشك . اصلا نقطه اوجش كجا بود ؟ (كم مانده بود بگويد هرم فري تاكش رفته قبرستان ) فيروز جون هم هر يك قرن يك بار عينكش را مي زد بالاي چشمش و مي گفت: سخن ش..........! و البته لازم به ذكر شديد است كه آقاي محاسنيه! معتقد بود چاپ اين كتاب در كشورجان اشتباه محض بوده !!!!( وجود ايشان چطور؟!)
حالا با اين نقد شما بخواهيد ماركز شوبد هي بخواهيد سالينجر شويد !!! هي بخواهيد حتي ساراماگو شويد و هي هي هي كنيد تا هي شويد !!! حالا براي دل خوشي آن آقا باحاله برويد كوري را با ترجمه هر كس كه دلتان خواست (امرايي ، غبرايي و ....) بخوانيد و هي حال كنيد ok?

