یک سرباز فهیم!!!
عقل بنده از حقیر جانی(حرف خوبی است یاد بگیرید)خواسته تا حقایقی بس زیاد و جانانه ای را تقدیم شما مفهمان عرضه(ارزه)بدارم.بنده از جانب عده ای انسان نابخرد و صد البته بی تربیت مامور شده بودم تا خود را به عنوان زبلی در لباس مقدس نیروی دریایی درآورم و به آب های اقیانوس هند وارد شوم تا حق شما مفهمان را از این دغل دزدان شیرین صفت بگیرم.وای بر من وای بر من که چنان کودن بودم که بدون آن که کمی تامل کنم خود را وارد چنین گرداب باتلاقی گیر انداختم.من پشیمانم.من غلط کردم.من یک چیز قهوه ای خوردم که چنین بی تامل گری ای درآوردم.خدایا بر من ببخش من نا خواسته و کاملا به طور اغفال شده پا در این لباس مقدس نهاده و کارهای بی تربیتی کردم به جون مادرم من بی گناهم.وای بر من وای بر من همیشه در کودکی مادرم به من می گفت:پسرم ای که از جانم کم ارزش تری نبینم یک موقعی فال گوش وایسی ها وگرنه می یاد تو...سرت!
اما مردم ایران من خوشحالم که این جا هستم چرا که این بی تربیتی من موجب آشنایی ام با چنین مردم با شعور و با فرهنگ با تمدن و با دین واخلاقیات به شدت متمایز از بقیه شده است.ولی در اخر خواستم بگویم تف کنید به این مملکتمان که چنان ما را مغفول خود کرد که نفهمیدیم از کجا خوردیم.بنده هم برای پایان متوبه ی خود به شما هشدار می دهم:ای مردم عزیز بدانید و اگاه باشید که قر تو کمر ما مانده است!
------------------------آقا ما آزاد شدیم!
خرمگس!

