تبليغاتX
طنازی های دو ایده الیست کم توقع - کاذب ضلالت!

طنازی های دو ایده الیست کم توقع

کاذب ضلالت!

اول مطلبی را از اینجا  بخونيد به قلم محمود فرجامي ، كه نگويد ما لينك نمي دهيم دويم چون ما ذاتا باشعوريم عيد رو (هر چند دير) تبريك مي گوييم  و سيم اگر دلتون مي خواد متن پايين رو بخونيد:

 

خاطرات عزيز دل: " كاذب ضلالت "

 

امروز

آه خداي من ! امشب چه سوزي مي آيد از درز پنجره ! اين خدمتكار پدر سوخته هم نيست كه شومينه را به آتش بزند وما را از بلاي خانمان سوز : دندان قروچه  نجات دهد.

امروز عصر از روي داستان يك نويسنده گمنام ، همينگوي نامي!،كپي كردم و براي  شخصي خواندم كه نفهميد دنيا دست كيه و از خوشحالي در پوست خود ...در پوست خود...در پوست خود!اما لمحه اي بعد بود كه فهميدم هيچ بيشعوري نيست كه اندكي از استعدادم را كشف كند. در حقيقت من هيچ " سر ادموند آيرون سايد"ي در زندگي ندارم و از همين روست كه گمنام و ناشناس گوشه اي پرت افتاده ام.

خدايا صبح كه پا شدم خدمتكار مذكور در زد و نامه اي به دستم داد و البته منتظر انعام شد ، هر چند يك اسكناس تقلبي گذاشتم كف دستش با اين حال باز نوك انگشتان خست بارم سوزشي حس كرد و قلبم مالامال از اندوه شد از بابت اين ولخرجي. با اين حال با خواندن نامه به ذوق آمدم. در حقيقت ذوق مرگ شدم.نويسنده ي آن مردي بود ، خواننده و از اينكه ما بسي از روي آلبومش رايت كرديم و به بازار داديم و وي را به جامعه ي فرهنگي هنري شناسانديم، اظهار(  اضحار؟ اضهار؟اظحار؟)خرسندي كرده وخواستار بستن قرارداد با شركت پخش و توزيع و احيانا تبليغاتي من-اوه خدايا-  بود.

بعد از ان در جوابش نوشتم قراردادهايي كه فعلا با شركتم بسته شده بسيار است و شايد مجال رسيدگي به همه شان پيدا نشود اما چون شمايي يك كاريش مي كنم!

 

فردا

امروز از صبح كلي كار سرم ريخته بود . بايد 600هزار CD از روي كاري كه مونتاژ كرده بودم از روي عروسي يك بازيگر به بازار مي فرستادم.و در كنار آن ترجمه ي يك كتاب قديمي متعلق به يونان باستان را كه از يكي از دوستانم بلند كرده بودم را بايد سامان مي دادم  ... ودر عين حال براي عقد قرارداد با خواننده مذكور به رستوران هتل مي رفتم. خدايا شكرت كه موفق شدم و تازه از طرف همان خواننده به من پيشنهاد ازدواج داده شد و صد البته كه قبول كردم!

 

پس فردا

مامان نزديكي هاي غروب زنگ زد و گفت هرچند كه من در ولايت غريبم اما بهترينم! پرسيدم:چرا؟ گفت كه مقاله ام را در روزنامه خوانده و فوق العاده بوده-شما كه مستحضر هستيد مقاله مال من نبوده؟!- و شنيده ترجمه ي كتابم به شدت فروش داشته و از اينكه با مرد مشهوري مثل خواننده ازدواج كرده ام و خواننده در جايي گفته بدون همسرم هرگز ! بسيار خوشحال است!

 خدايا متشكرم!

 

پس اون فردا!

نداشتيم خدا!اين يكي رو نداشتيم! آخه انصافه؟نه خداوكيلي انصافه؟  اصلا دلت اومد؟ با همه آره با ما هم آره؟ من رو ناراحت و غمگين كردي به قول شاعر معروف آرنولد شوارتزنگر يا شايد نوري مالكي ...يا ...اصلا هر كي مي خواد باشه . به قولش!:

اي ساربان آهسته ران كه آرام جانم مي رود!

كلا ارتباطش رو با اوضاع خودم نمي دونم اما با مونتاژ مي شه درستش كرد!...خدايا واقعا كه آخر اين انصافه؟ اين انصافه كه سر چهارراه و ميدون و خيابون و كوچه وبازار و بقالي و كافي شاپ و كافي نت و تو حتي هتل ! بشنوم CDعروسي من و خواننده مذكور رو مي فروشن؟!

"راه راهی"

+ نوشته شده در  86/01/03ساعت   توسط خران دو عالم  | 

 
ليست وبلاگهای به روز شده