حكايت ...
در راستاي اين كه آنفولانزا گرفته ايم از نوع خفن و پاي راستمان هم مصدوم و مجروح است(خدا گير آمپول زن جوشي نيندازدت!)و در راستاي اينكه اقتصاد مملكت شده گوجه و پرتقال شب عيد و هندوانه ي شب يلدا ! و در راستاي اينكه در كتابفروشي دستمان امروز احمد گلشيري مالي شد( شاهد هم دارم:خرمگس!...خدا ازم بگذره!)و در راستاي اينكه كامپيوترمان دو سه روز قرق بود !كتابت مجمع الحكايات راه راهي اثر راه راهي فقيد به طول انجاميد!!!
لازم به ذكر است كه تنها انگيزه مان از كتابتش مكشوف شدن به دست دگران بوده است و لاغير!باشد كه سرانجام بيند…
حكايتي حاكي از حكم حكيمانه!(حال كن واج آرايي رو!)
گويند در قديم الايام، مردي بودستي ملقب به "تو" . وي در خيري به رويش گشوده نشد هرگز و مزه ي شانس نچشيدندي،چه در سور و سات مهماني چه در محل كار . چراكه گاه ميزبان بسي متواضع بودندي و "تو" را مخاطب تعارف قرار نمي نهاندي و "شما" مي خواندي و يا منيتش به وفور بودندي و باز وي بي نصيب ماندندي!
روزگار از قضا برايش تكه اي بريدندي و عيالش نوزادي در راه شدندي! عيالش روزي وي را گفت:اي تو!حواست را جمع كن كه من بعد تنها ما نخواهيم بود و نو نهالي در راه است .كاري كن كه او همچون ما طعم فلاكت نچشيدندي!
تو سر در جبين فرو برد و روز و شب به تفكر و تعبيه در افكني مشغول شدندي…
عيال تو ( نه عيال تو!) پس از هشت ماه و اندي فارغ گشت و نگران از بابت تو كه چه خواهد كرد در باب طفلانشان!( عيال 2قلو زاييد!)
تو وارد اندروني گشت و زن سائل ، كه چه كردي آخر "تو"؟
تو گفت: انديشه كرديم كه چه كنيم نتيجه گرفتيم كه اين كنيم: نام يكي را "من" مي نهيم و آن ديگر را"شما".تا باشد كه جور من(يعني تو را) بكشند و تواضع و منيت كس بر آنان اثر نكنندي!!!
راه راهي

