چند وقتي است كه در غم غوطه خورده ام
.باز هم هفته ي كتابخواني آمد و رفت و ما هيچ شاهد تحول مردمان نبوديم واي خداي من
عجب روزگار به من تنگ مي آيد چرا اين ها نميفهمند فرهنگ چيزي است بس متعالي!چرا
اين ها هيچ نميخوانند من روزي 4جلد كتاب ميخوانم و هي دارم به فهم خودم افزون
ميكنم بعد مردم نابخرد ما همين طور نشسته اند و سريال هاي سريالي تلويزيون اين
جعبه سياه را دنبال ميكنند!آه!!
ديروز رفتم يكي از جلساتي كه من 16 را
دعوت ميكنند و خوب خيلي در جهت شكوفايي تك تك استعداد هاي من تلاش ميكنند من هم
يكي از شعر هايم را برايشان خواندم و آن ها كفشان را بريدند و براي كف بر شدن شما
هم اينجا مي گذارمش:
آه قلب هاي جهان
شويد متحد
در اين اثناي نبود انسانيت
بياييد كه همه بشويم
عاشق
عاشق
عاشق...
مرگ را بدانيم يك جلوه
و بشويم ثابت قدم
هاي عشق
هاي عشق
هاي عشق...
اصلا هر موقع خودم اين شعرم را ميخوانم
بعدش كلي اشك ميريزم براي اين انسانيت از دست رفته ي مردمانمان...آه ...اين آه از
ته دل من بر ميآيد اميدوارم بر دل شما نيز بنشيند!!!
بعد از نوشتن دوباره ي اين شعر من كلي
حالت ناگوار بهم دست داد...فكر كنم اين سرنوشت تمام ما انسان هاي روشنفكر مدار
است...آه آه آه
البته كمي هم دلم براي خودم و عشق از
دست رفته ام دلم ميسوزد ...همه اش دارم شكست عشقي ميخورم اين فكر كنم براي جواني! به
سن و سال من خوب نباشد اصلا بايد راه تنها زن پايمرد عرصه ي علم و سخن دوبوار
عزيزم را پي بگيرم.لعنت بر تمام جهانيان لعنت...
(راستي ديشب خواب وولف رو ديدم گفت
كارهات رو ميخونم فقط بايد بيشتر بنويسي و بيشتر بخوني گفت كه از شرلي اندرسون
غافل نشم...ممنونم خانم وولف ممنونم!)
پ.ن:مزخرف نوشتن والله كار نداره ...اين
بود رمز موفقيت من!
پ.ن2:چلچراغ رو ميخوان دوباره از نو
بزنن اگه بخواد مثل قبل باشه پا ميشم ميرم تهران كمربندم رو در مي يارم و...:دي
خرمگس
