تبليغاتX
طنازی های دو ایده الیست کم توقع

طنازی های دو ایده الیست کم توقع

هوا را از من بگیر،خنده ات را نه...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرد معلوم الحال با دلي پر غم وارد خانه شد . انبوه فكس و پيغام تلفني بود كه برايش رسيده بود 70%آن فحش ،10% آن تسليت!،و 20%ديگر ممتنع!بود!

مرد پالتويش را كند.به چك نويس كاريكاتورش نگاه كرد و آهي از ته دل كشيد...يه هو پاهاشو كوبيد به زمين و داد زد...مامان! من نمي خوام.مامان!

به نقشه كشورش نگاه كرد و گفت : وطنم!پاره ي تنم!(نه خداوكيلي فكر كن!)بعد رفت سر كمد لباسش چمدانش را برداشت و شروع كرد به جمع كردن لباسهاش و در عين حال يه شعر غمگين از ترانه سرايي معلوم الحال را زمزمه مي كرد(نفوذي مي گويد در آن لحظه اين ترانه را زير لب مي خوانده: خوشكلا بايدبرقصن!!!!!)ديدين چه غمگين!

در همين لحظه عده اي با مشت به در  كوبيدند!مرد هراسان به طرف در رفت.پرسيد : كيه؟

گفتند:ماييم !مامانت!

گفت :  اگه راس مي گين دستتونو نشون بدين!

اونها هم عين بز  دستشونو نشون دادند.اما همون دستي كه تويش برگه جلب بود از طرف دادگاه!

مرد معلوم الحال ناچار در را باز كرد ! همه ريختند توي خونه. ومرد معلوم الحال در دستهاشان سيصدتا مسلسل دید و شونصد تا نارنجك که به كمرشون بسته بودن و صد البته پشت سرشون چهل تا تانك دريايي خاكي هوايي بود! مرد معلوم الحال گفت:چه خبره؟ مرد شماره ي يك كه 10 سانتي متر از معلوم الحال فاصله داشت با بلندگويي كه تا 400000كيلومتر برد داشت گفت:تسليم شو ! مقاومت نكن!!!

مرد معلوم الحال چمدونش را برداشت و دنبال انها رفت! ....

در زندان....همه ي دوستان معلوم الحالش اومدند سراغش . و 100% فحشش مي دادند! معلوم الحال گفت:خب چه خاكي مي ريختم به سرم؟

همون شخص معلوم الحال بليت به دست دوباره بليتش رو رونمايي كرد . همه گوشي هاي تلفنهاشون رو گذاشتند  زمين و شروع كردند به دست زدن !به گونه اي كه رئيس زندان همه را بيرون انداخت!مرد معلوم الحال از نبود دوست هر روز روي ديوار يه عالمه شعر مي نوشت و كاريكاتور اصلا نمي كشيد!از قضا زندان يك سام ! هم داشت كه هر وقت دست از پيانو زدن بر مي داشت مرد معلوم الحال مي گفت:دوباره بزن سام!!!

چند روز گذشت.بالاخره دوستان معلوم الحال توانستندبراي معلوم الحال مرخصي بگيرند. مرد معلوم الحال شعرهايي را كه روي ديوار نوشته بود پاك كرد با بروبچز زنداني كه نصفشان قبلا تو يه روزنامه ي معلوم الحال ديگري همكار هم بودند خداحافظي كرد!

دوستان معلوم الحال با يك بنز مشكي با شيشه ها ي دودي پشت در زندان منتظرش بودند . مرد معلوم الحال باران مشكي اش را پوشيد و سوار بنز شد.راننده گازش رو گرفت و ده برو! در راه دوستان معلوم الحال ، آهنگ هاي معلوم الحالي را با سيستم خفني كه روي ماشين بسته بودند پخش كردند!مرد معلوم الحال اما اصلا خوشحال نبود....

راننده كنار يك ماشين ديگر ايستاد .بچه ها ساك مرد معلوم الحال را دادند دستش . مرد معلوم الحال تك تكشان را در اغوش گرفت.بچه ها عينك دودي هاشان را بالا زدند(به طرز بسي معلوم الحال)و اشكهاشان را پاك كردند .معلوم الحال گفت:بچه ها!

بچه ها گفتند:آه ...هيچي نگو ! برو !برو!!!

مرد معلوم الحال سوار ماشين شد . شيشه را پايين كشيد .گفتند:اشكال نداره . عوضش مي ري پيش نيكي و ابي!معلوم الحال لبخند زد.بچه ها سيگار دادند دستش اما زور پس گرفتند چون يادشون آمد كه او سيگاري نيست!مرد برايشان بوس فرستاد . بچه ها عينك هاشان را به چشم زدند و در حالي كه ماشين دور و دورتر ميشد برايش دست تكان مي دادند!(اه پسر صحنه رو! ... فكر کن يه ماشين داره از وسط بيابون مي ره و چند نفر پشتش با پالتوها سياه و بلند ايستادن و تازه باد هم مي آيد!)

مرد معلوم الحال رفت!و چون زاويه ديد ما نمايشي است و دوربين داخل كشور مرد معلوم الحال كار گذاشته شده از بيرون خبري نداريم...

مرد معلوم الحال رفت!

 

نتيجه گيري 1 : نارنجك چيز خوبيه!

نتيجه گيري 2:راستي فكر مي كردين مرد معلوم الحال و اون زنه آره؟!نه بابا فكر كردين فيلم فارسي مي سازيم؟روابط كاملا همكارانه اي بود!

نتيجه گيري 3:به دنبال استقبال خفن!ممكن است دوربين را برداريم بريم خارج.كي به كيه؟

نتيجه گيري 4:دلم براي كميك استريپ هاش تنگه! همين!

راه راهی(...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خران دو عالم  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

چهارمین جایزه ادبی اصفهان 26 دیماه 1385 کار خود را آغاز کرد!من و راه راهی هم عازم افتتاحیه آن شدیم که گویی توام با اختتامیه بود چرا که جایزه ها را دادند وخلاص و چشم امیدگان را خشک نمودند.اگر بخواهم برایتان از در رفتن راراهی از مدرسه و دیدن امیر مهدی حقیقت توسط اینجانبان و به مقدار معتنابهی ذوق مرگ شدن بگویم که راهی طولانی باید طی کنم اما ازآنجا که ما بچه های جلبی نیز هستیم علاوه بر همه چیزهای دیگرمان سعی بر آن داریم که نکات قابل توجه و اندک طنزآمیزاین افتتاحیه را به نظر شما برسانیم.سمعش هم اگر دیدیمتان روی دو چشم مبارک راهراهی.

روز دوشنبه همین طور خودم را به در و دیوار می کوباندم که شاید کسی ما را حاجت روا کند وببرد به افتتاحیه!ولی از آنجا که خواهر گرام(گرامی درست است.)اجرای تئاتر داشتند وهمه ی خانواده می خواستند یه رویت ایشان بروند!هیچ احدی نمیتوانست ما را همراهی کند به ناچار و با اینکه می دانستیم راهراهی عزیز کلاس دارند و فقط می خواستیم جزشان بدهیم به ایشان زنگ زدیم و با حالتی دپرسگانه!تقاضا نمودیم که درس و کلاس را تعطیل فرمایند و بنده ی حقیر را مشایعت کنند!ودر کمال تعجب دیدیم و شنیدیم پایان برقراری تلفن است و ایشان با ما قرار گذاشتند که فردا بعد از امتحان اینجانب رهسپار دیار عدم نه ببخشید جایزه ادبی شویم.موعودگاه هم دم مدرسه اینحانب!واز آنجا اینجانبان به سوی پرسان پرسان به سوی فرشچیان البته مجتمعش حمله ور شدیم!و در کمال تعجب مجتمعی بزرگ و حیف و میل شده ای را دیدیم که انگاری هنوز هم به پایانش نبرده بودند.ما که از معماری و این حرف ها چیزی حالیمان نیست ولی با اندک عقلی که داریم به گمانم متوجه آن شدیم که به شدت بد ساخته شده است این فرشچیان!رفتیم به گمانم و به گمانم اگر به یادم مانده باشد اندک پذیرایی شدیم که البته من و راهراهی را جنابه(ه تانیث)سیاحیان به حرف کشاند و شیرینی ها را در ته دلمان چسباند!بعد از آن که می دانی دیگر قرآن وسرود بود که همین جا فریاد میزنم که راهراهی هنگام پخش سرود زیبای جمهوری اسلامی ایران بپانخاست.بخشش جایز نیست اعدامش کنید!حالا ها بود که صحبت آغاز شد .کنار من و راهراهی دوتا از بچه های ایران نشسته بودند.ما ته سالن بودیم.مجری جان هم هی صحبت می کرد و کفر ما را درآورد(چه عجب به لهجه ی شیرین اصفهانی کلام نکردند!)یک تیزر گذاشتند که همان بهتر که...ما به اینجایش ایراد داریم!تیزر زیبا که تمام شدجناب دانشگر از برای بیان آمارگیری های اخیرشان تشریف آوردند.لازم به ذکر است بهزاد دانشگر این حکیم  فرزانه!یک چیز جایزه ادبی و مدیر مرکز آفرینش های ادبی قلمستان هستند(آنجا که ما هستیم)بعد هم آقای جزینی و شیرانی(نمی دانم اسمشان را درست بیانیدم یا نه!)و امیر مهدی حقیقت آمدندو همه در کمال تپلی اسم برنده ها را خواندند که ما را به شدت مسرور نمودند.بعد از آن هم که بیا بالا هو(چه همه هم ضرب می گیرند)جایزه و این حرف ها شروع شد واز بچه های ما یعنی همراوی های عزیز!الهه صادقیانی مورد تقدیر قرار گرفت و 4تا دیگر از بچه ها هم داستانشان در کتاب جایزه ادبی چاپ می شود به سلامتی!...نه نه اصرار نکنید نمی گویم که من و راهراهی هیچی نداشتیم!البته نمیدانم چرا راهراهی خر شد و چیزی نداد!حال بگویم برایتان از ذوق مرگ شدنمان .اینجانب امیر مهدی حقیقت را از روی کتابهایشان،چلچراغ و وبلاگ سجاد صاحبان زند می شناختم وکلی هم خوره کارهایشان بودم.تا این که شهلایمان(استعاره از چشم!)ایشان را دیدند وبنده که بنده باشم به سوی ایشان دویدم!وبعد از کلی دستپاچگی از ایشان خواستم که صاف بایستد تا تا بنده فتو ایشان را بگیرم حتی آدرس وبلاگمان را هم گرفت تا به سراغمان بیاید (یاد بگیرند بعضی ها)بعد از آن هم که اینجانبان به سوی در خروجی رهسپار گردیده ایم!و به دنبال آرش شفاعی که عرض ادبی توام با گله و شکایت خدمت ایشان کنیم ولی چون ایشان را در حال صحبت کردن با همراه دیدیم(آیا تلفن همراه معلوم الحال است؟)فقط سلامی عرض کردیم و جیم زدیم بیرون تا هضم قضایا شود!!!

پ.ن این کلش بود اما گزارش کلی!را روز جمعه از ما بخواهید...

  پ.ن.2راستی عکسی که از امیر مهدی حقیقت گرفتم جمعه می گذارم.

خرمگس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط خران دو عالم  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

مرد معلوم الحال به شماره شناسنامه ي 13131313-127 پاي تلويزيون نشسته بود و در حالي كه كنترل از راه دور يك وسيله ي معلوم الحال دستش بود و به برنامه اي كه بالاي صفحه اش سمت چپ آرم يه شبكه ي معلوم الحال بود نگاه مي كرد(همه ي اينها در حالي است كه اگر عقلش مي رسيد مي توانست شبكه ي خودي را بگيرد و غيرتي شدن مردم يه جايي رو توي اخبار ببيند!). به ساعتش نگاه كرد .وسيله ي معلوم الحال را خاموش كرد ، پالتوي بلندش رو پوشيد ،يقه اش را به طرز معلوم الحالي بالا كشيد و از خانه خارج شد! سوار ماشين شد و خانه را به مقصد مكاني معلوم الحال ترك كرد...در بين راه ،يعني در بزرگراهي كه به نام يك معلوم الحال بود ، تلفن همراهش با آهنگي از خواننده اي معلوم الحال زنگ خورد! گوشه بزرگراه ايستاد و به همراهش جواب داد.در همين حال پليس كه فكر مي كرد اتفاقي افتاده براي كمك ايستاد اما تا قيافه ي معلوم الحال را ديد جريمه ي خداتوماني را گذاشت پشت شيشه پاك كن و تو بلند گويش عربده كشيد :آقا وا نستا ! آقا برو...

مرد معلوم الحال كه داشت با زني معلوم الحال از جرعه ي همكارانش حرف مي زد همراهش  رو به شماره ي091313131313   قطع كرد و آمد همراه رو خاموش كند كه دوباره زنگ خورد از مخابرات بود كه گفت: خطت رو به دليل معلوم الحالي قطع مي كنيم تا توباشي...خط قطع شد! و معلوم الحال با حالي گرفته راه افتاد!دست مرد معلوم الحال در حين رانندگي  به طرف راديو رفت .آن را روشن كرد و روي موجي معلوم الحال تنظيم نمود.از قضا گوينده نيز مردي معلوم الحال بود كه به روش معلوم الحالان پديده اي را تحليل مي كرد.

مرد معلوم الحال راديو را خاموش كرد چون به مقصد رسيده بود . جلوي ساختماني  پارك كرد كه بالاي ان اسم روزنامه اي معلوم الحال را نوشته بودند. وارد كه شد  زن معلوم الحال  باناراحتي سر تكان داد و به طرفش آمد و گفت :همه منتظر تواند .جلسه شروع شده!

كاملا مشخص است كه جلسه نيز معلوم الحال بوده است! وارد اتاقي معلوم الحال شد كه چشمتان روز بد نبيند ،مملو از افراد معلوم الحال اعم از روزنامه نگار و خبر نگار و عكاس و سردبير در آن نشسته بودند كه به طرز معلوم الحالي قهوه مي نوشيدند!مرد معلو م الحال را كه ديدند دو بامبي تو سر خود كوبيدند.كه اي دل غافل برات...اومده!باهاس بري....آب خنك بخوري!  مرد معلوم الحال گفت:چرا؟

دوستان گفتند :به خاطر كاريكاتورت!

مر گفت:آخه منظور من...

همه گفتند:خفه شو كي به منظور تو كار داره؟

 مرد معلوم الحال آمد  سيگاري آتش بزند(سيگار گاهي معلوم الحال است!)كه يادش افتادسيگاري نيست! و گفت:حال(حال معلوم الحال نيست...)چه كنيم؟

كسي آرام از توي جيبش بليتي در آورد به مقصد كشوري معلوم الحال! همه فنجان هايشان را به زمين گذارده و مشغول كف و سوت زدن شدند!مرد معلوم الحال گفت :اما من كشورم را دوست دارم!!!(همه بالا آوردند!) با اين حال....

 

(اين داستان ممكن است ادامه داشته باشد ممكن است نداشته باشد چون معلوم الحال است!)

نتيجه گيري1:استفاده از موبايل حين رانندگي كار بديه!

نتيجه گيري2:معلوم الحال بودن كار بديه!

نتيجه گيري 3: عدد 13 عدد خوبي است...نيست...است...نيست...

نتيجه گيري 4: يعني آخرش چي مي شه؟مي ره ؟نمي ره ؟ مي ره؟ نمي...

راه راهي(معلوم الحال نيست!)

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط خران دو عالم  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خوشحالید؟...آره...میدونم...درسته...خرمگس داره می نویسه...اون که چند وقتیه هنگ کرده...همونه خودشه ...آفرین...حالا چی می خواد بگه ؟!!(با صدا فرشید منافی بخونید!) راستیاتش هیچی فقط برا خالی نبودن عریضه دو کتاب براتون معرفی می کنم که بدک نیستند ...خواهش می کنم خجالت زده نفرمایید! دستی برای یاری،رناته ولش،فرشته مهرابی و نعیمه خلیلی،۱۸۰۰تومان کتاب به صورت ۴۲نامه نوشته شده که مربوط به ادبیات کودک و نوجوان میشه و جالبه و درمورد نیکل شخصیت اصلی داستان هستش که نگاه خاصی به بیماری های سرطانی داره و عشق و همبستگی و این جور چیز ها رو نشون می ده... واژه شورو داستان های دیگر،رناته ولش،فرشته مهرابی و نعیمه خلیلی و رقیه صادقی نور،۹۰۰تومان داستان های کوتاه خانم ولش هستش که من دوستش زیاد نداشتم! خرمگس
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط خران دو عالم  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

1-      سلام...هي مي خوام ننويسم ، نمي شه!

2-      هنوز از اعدام صدام يه حاليمه . خداوكيلي عجب فيلميه! لحظه ي آخري فيگور مظلوميت گرفت ، حال منو هم گرفت...نمي دونم از كي بود كه شنيدم بچه هاي نا مشروع رو بايد همون دم اول از بين برد...چون عاقبت خوشي نخواهند داشت و از اول با گناه عجين اند! خب پس آيا اونها مجرم بالفطره اند؟مجازات يه مجرم بالفطره چيه؟ بي خيال ...الان قاطيم!

 

3-      ديروز كه تلويزيون رو روشن كردم چشمم به جمال اسم آقاي سيروس مقدم افتاد . اي خدا آخه اين نمي خواهد آدم شه؟  اصلا روش مي شه با وجود سريالي مثل زير تيغ فيلمش رو روآنتن بياره؟آره چرا نشه؟نود قسمت فيلم ساخت تازه پررويي هم مي كرد چه برسه به اين كه حالا نصيريان هم تو فيلمش بازي مي كنه!!!

 

حيف نصيريان نيست كه بعد بازي تو فيلمهاي ماندگاري مثل گاو ، حالا آخر عمري خودش رو خراب كنه؟ با اون پسر گاوش توي فيلم كه نمي دونه اكس رو با چه واوي مي نويسن...

 

4-      ديروز اعتماد چند صفحه رو به معضل اجتماعي حريم خصوصي و فيلمهاش اختصاص داده بود.بيچاره آقاي معاون! بيچاره !

5-      همين .مي خوام برم درس ! بخونم...باي باي!!!

 

راه راهي درسخوان!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط خران دو عالم  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱- دستام شروع كرده به لرزيدن...نعوذبالله ديني رو پرت مي كنم اونور .من كه آخرش مي افتم ، حالا مي خواد ۹ باشه مي خواهد ۵...آخه دوري از اينترنت هم حدي داره والله!!!

۲-با شروع امتحاناي مامانم(من؟امتحان؟ سگ كي باشم...باشه!!)خلاصه كار من ۱۰ برابر شده.(مامانم اندازه ي ۱۰ نفر تو خونه كار مي كنه!)و جالب اينجاست كه از بين تمام اعمال خانه داري غذا پختن بر دوش پدر محترم افتاده...وهمين پدر فقط بلده كباب درست كنه!!!به اين صورت كه من گوشت را از يخچال در آورده تا يخش وارود...سپس پياز را در ان رنده كرده و با سيخ كف دست پدر مي گذارم...پدر سيخ مي كنند و دوباره بنده وارد عمل شده و دور كباب ها رو نخ مي گيرم!!!مامانم مي گه به بابا اعتماد نكن!به من چه؟

خلاصه چون گاز به تراس آشپزخونه نمي رسه بنده منقل را (افتضاحترين سيستم گرماده)مي گيرانم و كبابها را كباب مي كنم. مي پرسين بابام چي كار كرد؟مي دونين امر نظارت بر پختن كباب چقدر سخت است؟(يعني من فرق گوشت خام و پخته رو نمي فهمم!!!)

جالب تر از همه اين كه من ...كباب ...دوست ...ندارم ...

۳ -امروز رفتم حمام يه دوش آب گرم بگيرم .يكهو مامانم  زد به در .گفتم :چيه؟

گفت :اين  همه سر و صدا از كجاست؟

گفتم:مامان به خدا من تنهام!!!

مامان  گفت: اون راديو تو كمش كن مضحك!!!

۴ - از اين كه تو به اصطلاح باي نامه گند زدم ...معذرت...زت زياد!تازه شيريني هم مي دم!!!

راه راهي 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط خران دو عالم  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
می خواستیم یه چیزی براتون بنویسیم و زت زیاد تا پایان امتحانا اما...

من که هی حس می کنم می تونم یه روزایی و اینا بیام . یه چیزایی بذارم راهراهی هم همین طور برا همین حالا فعلا از نوشتن بای نامه دست نگه می داریم!!!                  

دعا کنید که امتحانا خوب سپری بشه بعد شیرینیش رو پا راهراهی حساب کنید(اونم بهتون می ده)حالا دیگه نیدونم چی بگم .... هان چرا .....بعد از ۲۷ (شاید) با سری جدید از خران دو عالم وارد می شیم...منتظر ما باشید!

خرمگس

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط خران دو عالم  | 

<

عضويت در گروه اینترنتی داستان همراوی


براي اطلاع يافتن ازآخرين اتفاقات و تحولات در زمينه ادبیات داستانی و اطلاع رساني در مورد به روز شدن سايتها و وبلاگهاي داستان در گروه اینترنتی همراوی عضو شده و آن را گسترش دهيم


ليست وبلاگهای به روز شده Baznegar