عجب دنیای بزرگی است.خدای من،ما،چه هستیم؟انسانیم آیا؟اشرف مخلوقات بی کرانت هستیم آیا؟و یا ماشین های کوکی که از خود هیچ ندارندو فقط نشسته اند تا از جانب ماشین دیگری دستور بگیرند؟این همه می گویند شعور داریم ،کجایمان است؟توی سر هیچ کس چیزی نمی بینم که،دستش،پایش همه مهره دارند .کجایمان است؟نکند هاله ای است در اطراف بدنمان؟اگر هست چرا عمل نمی کند.شاید اصلا دنیای ما با بی شعوری می گذرد؟نه...گمان نمی کنم.
***
عجب دنیای بزرگی است...صدای شیون دخترک هنوز توی گوشم است.می دوید.گریه می کرد.خاک را چنگ می زد.تا شاید مادرش،شاید پدرش و شاید خواهرش یا برادرش را ببیند که قفسه سینه اش تکان می خورد.او در دنیای کودکیش گم شد،یک شبه بزرگ شد.او حالا تنهاست... .هزاران او هستند که تنها شدندومنتظر موعود هستندوحالا این ماییم که می رویم،گریه می کنیم،خاک را چنگ می زنیم تا شاید حداقل از خودمان جدا شویم.
***
عجب دنیای بزرگی است.نیم ساعت است که به پوستر توتی خیره شده ایم و برای او و تیمش دعا می کنیم.چند دقیقه مانده تا شادی یک ماهمان کامل شود و فارغ از هیچ فکری روزهای قشنگی را از نظر بگذرانیم.آماده ایم برای یک پایان شیرین،یاد تلخی هایی هم می افتیم،توپ به هوا رفت.۹۰ دقیقه تمام شد.حذف شدیم...ولی می خندیم حتی به گریه هامان...
چرا گریه هامان این قدر بی ارزش شده است؟

