دیشب حالم خوب نبود(الان مامانم اگه بود
میگفت موقعایی که خوبی رو فقط بگو! :ی )،بعد هندزفری تو گوشم ،کتاب دستم،چراغ
مطالعه رو آوردم لبه میز،بعد خم خم کردم که نورش پایین پایین بیافته،که نفهمن
بیدارم هنوز،بعد نور افتاده بود رو پاهام و نمی شد کتاب خوند که،ینی پا که بلد نیس
کتاب بخونه،بعد کتابو گذاشتم لبه میز،همین طوری راه رفتم،رفتم ،رفتم ،رفتم ، رفتم
، اینقدر رفتم که به یه جایی رسیدم که حتا اسمشم نمی دونستم،بعد دور و برمو نگا
کردم کلی،نه!هیچی اشنا نبودم،یهو هندزفری رو در آوردم از تو گوشم،به آهنگه
گفتم،نگا کن!نگا کن منو تا کجاها آوردی؟!
پ.ن:بعد این حمیدطالب زاده رو تو یه
روسپی خونه دیدن کار میکرده،اولین حرفش این بوده که غلط کردم!(ینی دراستفاده از هر
عبارت و عنایت افراد صرفه جویی کنیم ،به چیز ندیم خلاصه)،اونوقت من نمی دونم برم
گفتمان زاویه دار انجام بدم بلکه بزام(زایش بیانجامم) ،یه میلیونم خودش پولیه،بعد
نگا میکنم نمی ارزه که ،خود مراسم اشنایی بالای 3 میلیون خرج برمیداره،بعد میگم
اگه تو کهریزک بودم حالا مفتی مفتی زاییده بودم دیگه،9 ماه نگذشته؟1میلیونم گرفته
بودم رفته بود پی کارش،بعد من یه مدت بود شبها به جای قرص خواب اون ویژه نامه
همشهری رو میخوندم،شبی یه مقاله اش کافی بود،بعد عین خرس می خوابیدم،بدون درد و
خون ریزی،بعد من میخوام موتور هزار بخرم -حالا که ازاد شده دخترا پشت موتور
بشینین-برم تو خط تهران مشهد کار کنم،حالا مطمئنین خودش میاد؟ بعد یه بار نشستم
واسه خودم فک کردم،جوون که هستم،فیلمهای ذهن پسند هم که میبینیم، با نامحرم هم که
حرف می زنم،اونوقت چرا پلیس نمیاد منو بگیره؟ یا یه جور دیگه بگم،چرا هر چی فیلم
که به طور نامحسوس من نوعی رو زیر سوال میبره(اِاِاِاِ...اینم که تهش یه
میلیونه !هه!) توش پلیس هست؟ که فک کردن نداره خوب!
*دیالوگ برتر سریال مردم نهاد
فاصله ها
راهراهی
+ نوشته شده در 2010/7/29ساعت 18:58  توسط خران دو عالم
|
دیروز صد و بیست و پنجمین نشست
صمیمی بین خبرنگاران و رییس حمل و نقل و ترافیک بین جاده ای بود،در ابتدای این
نشست که به نوعی از بحث برانگیز ترین و جنجالی ترین نشست های سال است خبرنگاری پیش
از همه ضمن تبریک مجدد موفقیت دو چندان رییس حمل و نقل و ترافیک بین جاده ای به
نیابت از سایر خبرنگارانو هم وطنان از
ایشان تقدیر به عمل آورد.
رییس حمل و نقل و
ترافیک بین جاده ای پس از اتمام قدردانی بی شائبه ی این خبرنگار ، افزود:بله!ما
واقعا حرکتی را در این راستا انجام داده ایم.
خبرنگار دیگری ضمن
اینکه از همکاران خود خواست زبان حال خود باشند و معلوم بود قصد به چالش کشیدن
رییس را داراست گفت: پس این جاده های پر حادثه که این همه می گن این روزها چیه؟
رییس لبخندی زد و
گفت : کدوم ها دقیقا؟
خبرنگار که پس از
اتمام سوال خویش به دلایلی جلسه را ترک کرده بود از پاسخ دادن به این سوال ممانعت
کرد.
معاون رییس که در
جلسه حضور داشت اظهار داشت : گویا لازم است ما مسایلی را برای دوستان آشکار کنیم.سال
پیش که ما آمار رو به کاهشی را از تلفات بین جاده ای ارائه نمودیم،عده ای با به
خطر انداختن جان خود و خانواده های خویش سعی در رد این مسئله داشتند، به گونه ای
که بنده خودم به شخصه به چند خانواده در جاده ها و پیاده رو های مختلف برخوردم که با
به آتش کشیدن ماشین خود قصد در زیر سوال بردن خدمات خالصانه ی همکاران ما داشتند ،
که خدا را شکر با اقدام موفق دوستان نقشه بر آب شدند!
در این لحظه
خبرنگاری که گویا از این سخنان به کشف و شهود رسیده بود از جناب معاون درخواست کرد
از آمار حیرت برانگیز امسال سخن بگوید. معاون ضمن اینکه عرق پیشانی رییس را پاک می
کرد گفت: بله،فقط هم نمی شود به نقد های میکروسکوپی خود بپردازیم و گاهی به این
خیل موفقیت ها هم اشاره کردن بد نیست.خدمت این دوست عزیزم عارضم ما امسال عملا صفر
در صد تلفات داشتیم و کسانی که معتقدند خلاف واقع است ، مدارک و شواهد خود را عرضه
کنند که ما هم با خبر شویم.همین دیروز آقایی اعلام داشت که پسر خانواده شان از دیشب
که بیرون رفته بر نگشته است.او گفت روغن ترمز ماشین را تازه عوض کرده بوده .یعنی
به نوعی با این حرف قصد داشتند ما را زیر سوال ببرند.ایشان گفتند درست است که پسر
ایشان کارهایی را تکرار می کند که ایشان در جوانی بدان مرتکب شده اند ولی به هر
حال نباید بر وی خرده گرفت! خود دوستان می توانید قضاوت کنید که امروزه بعضی از خانواده
ها از تربیت بچه دست برداشته و آن را به مامورین ما محول کرده اند! این در حالی
است که این پدر از آن دست افرادی بود که معتقدند این جاده ها پر حادثه است و سوال
ما اینه که اگر پر حادثه است چرا جلوی پسر خود را نمی گیرید؟ کلا در حرفهای ایشان یک
نوع بی ثباتی یافت می شد، که قابل بررسی نیست.من از همین جا ،دست تک تک زحمت کشان
در این راه ها را می بوسم... [تشویق حضار]
پس از این
خبرنگاری که از نیم ساعت قبل دستش را برای سوال پرسیدن بالا برده بود ، متوجه شد
وقت به پایان رسیده است.
سوال:
1-در کدام جاده ها
و در کدام ماه ها حوادث (ضمن تکذیب آن) افزایش می یابد؟
2-خبرنگار اول که
احتمالا برای آب خوردن جلسه را ترک نموده بود ، با لیوان آب خورد یا با دست؟به نظر
شما کار او درست بوده؟
3-سه معاون را با
ذکر مثال توضیح دهید.
4-اگر سیر صعودی
کاهش تلفات جاده ای به معنای زاد و ولد های بین شهری باشد،حساب کنید به تعداد 24
تولد در روز ، در یک سال چند استان خواهیم داشت؟
شیما آبگینه(راهراهی)
مچپوپ در ستون آزاد (پرسیده اند این ادرس سایت ستون آزاد چیه و اینا! من نمی دونم به پیغمبر! صد تا سایت به اسم ستون آزاد جدید تر به هم ارجاع دادن عین اداره،تهش هم باید بری فردا بیای! )
+ نوشته شده در 2010/6/25ساعت 18:37  توسط خران دو عالم
|
صبح یک روز بهاری،آقای
مالکوم ، مانند همه ی کسانی که در یک صبح روزی بهاری سوژه ی یک داستان می شوند، زود
تر از همیشه از خواب بیدار شد.همسرش آنه ماری که پیش از او برای روشن کردن سماور
از خواب بیدار شده بود،دوباره خوابید.(قطعا اینجا قصد داشته با پرسش سوالی مثلا
مبنی بر اینکه کجا صبح به این زودی؟اولین گره های داستانی را ایجاد کند ، منتها
نویسنده صلاح نمی بیند.) اما آقای مالکوم با هوش تر از این حرفها بود،پس جلوی آینه
ایستاد ،به سه تار موی خود نگاه کرد و گفت:قشر آسیب پذیر.بعد خانه را ترک
کرد.تاکسی اش را سه کوچه بالاتر پارک کرده بود.چون جلوی در خانه اش نوشته بود:پارک
کردن= پنچری چهار چرخ.منتها به این نکته دقت نکرده بود که برای همه آره اما برای
خودش نه.کلا آقای مالکوم آدم شیرینی بود. تا اداره اش را مسافر کشی کرد.بعد کارت
ورود را زد و زیر پرونده ها مدفون شد.
1-
آیا این صحیح است که آقای مالکوم ضمن مسافرکشی
رادیو را هم روشن ساخته بود و از اخبار متوجه شده بود که سیر صعودی قیمت میوه؟آیا همانجا
نبود که تصمیم گرفت میوه را از سبد خانواده ی خویش حذف نماید؟
2-
آیا وقتی در راه بود خانم آنه ماری با او تماس
گرفته بود؟آیا گفته چرا چک کلاس زبان بچه ی صغیر خانواده پاس نشده؟مطمئنید به او
نگفته که دختر بزرگ شان دارد فیلم اش را
اکران می کنه در حالیکه هنوز آن را نساخته چون آقای مالکوم هزینه ساختش را نداشته
که بدهد؟
3-
آیا مسافری که اول همه سوار شد آخر همه پیاده ،
به او گفته :این که چیزی نیست.چند وقته هزینه ی عمل قلبمو از سبد خانواده گذاشتم بیرون؟
4-
نمی خواین بگین که اون بچه هه که مقابل درب
ورودی مدرسه شان پیاده شد به آنها گفته که پدرش سه هفته است به او قول سینما داده،اما هر بار قبل از رسیدن به باجه خرید
بلیط،حد فاصل راهروی جنوبی،پله سوم،منصرف شده است؟
به هر حال،آقای مالکوم
بعد از بازگشت به خانه،جهت سنجش اوضاع از پسر بزرگش درخواست کرد سبد خانواده را
بیاورد،پسر بزرگ این کار را به پسر کوچک خانواده محول کرد.آقای مالکوم به صورت دستی به پسر بزرگش متذکر شد که سبد خانواده چیز سنگینی است ،این در حالی
بود که پسر کوچک خانواده سبد را روی میز جلوی آقای مالکوم گذاشته بود.آقای مالکوم
به سبد نگاهی انداخت.آنه ماری یاد آور شد که اینکه چیزی نیست و حتا فرزند در
راهشان هم می تواند آن را بلند کند....دکترها
گفتند آنفلونزای هلندی گرفته است.آقای مالکوم وقتی سبد را آتش می زد،به سوختگی 90%
هم گرفتار شده بود.
شیما آبگینه(راهراهی)مچپوپ در روشنا(نه خیلی قبل تر ها!)
+ نوشته شده در 2010/6/8ساعت 13:40  توسط خران دو عالم
|
آخر ما نفهمیدیم زلزله بهتر است یا بچه.اگر زلزله بهتر است آخه چرا؟اگر بچه بهتر است از چه راهی؟اصلا آیا زلزله با بچه ارتباطی دارد؟بنا به گزارشات رسیده از سازمان پرورش بچه های زلزله زده دو حالت دارد:یا ارتباط دارد یا ارتباط ندارد و از این دو حالت هم خارج نیست و حالت های غیر از حالت های بیان شده ی سازمان مذکور کذب محض است و بیان کننده های آن از ایادی استکبار هستند.فلذا برای خارج نشدن از بحث به دوقولویه آقا ابراهیم اینای ته کوچه میپردازیم.
آقا ابراهیم ته کوچه اینا 5 فرزند داشتند و طبیعتا دارند که بنا به دلایل اقتصادی از آن ها کمی به شدت ناراحت بودند و در پی دک کردن تک تک این گلان باغچه خانه داشتند وتا سه تارا موفق شدند ولی بعد از اعلام کارشناسان س.پ.ب.ز.ز و مشاوره با مشاوران ارشد ما تصمیم بر گرفتن کار کلان کردند و نه یک تا بلکه دوتا آنهم از نوع قولی اش به نیا آوردند.(هرچند خانوم ابراهیم آقا ته کوچه ای عنوان میکند :والله نه تو خونواده ی ما دوقولو بوده نه ابی خان کارا خداست دیگه ،دوتا یه ملیون!)
بنا به گزارشات واصله(وصل شده به گزارش بالا!)طبقه پایینی دفتر س.پ.ب.ز.ز بعد از رفع فوبیای "اگه بچه بیاد زلزله هم روش"اقدام به کاری کردند که دهان تمام روانشناسان جهان را طاق باز گذاشت.و روانشناس ما رو به دوربین سازمان اعلام کرد که این قدر فوبیا بگیرن روانشناسای خارجی که فوبیا دونیشون پاره شه ،ایش!)
ولی گزارشاتی هم به ما رسیده مبنی بر اخلال بعضی افراد سودجو در کار سازمان پرورش بچه های زلزله زده و آن شایعه ای است که نازی خانوم به بصرتان میرساند:اگه زلزله بشه بچه از توش درمیاد به خدا خودم با چشام خودم دیدم! و توضیح ما به نازی خانوم:نازی خانوم منظور ما زلزه طبیعیه خیالتون تخت !
گزارشاتی دیگر در حالت های دیگر به دست ما رسیده که به دلیل ضیق وقت (کلا ضیق چیز خوبی است)از بیان ان ها ابا داشته و آن را به روزهای دیگر با موضوعاتی دیگر موکول میکنیم و در پایان سوالاتی را برای رفع خستگی به چشمتان میرسانیم!
آیا بچه چیز خوبی است؟
وقتی بهداشت و تربیت و آموزش و این های آدم بخورد توی سرش بهتر است یا وقتی یک ملیون تومان در ازای هربچه به ادم بدهند؟
همین دوسوال در حد کت و کول کفایت میکرد بروید خستگی تان را جای دیگر در کنید!
سیما بلورچی(خرمگس)
چاپیده در مجله ی روشنا!
+ نوشته شده در 2010/5/8ساعت 22:10  توسط خران دو عالم
|
زنگ درس شیرین جغرافیا بود.معلم
با لبخند ملیحی که به دفتر نمرات داشت،نگاه معصومانه ی دانش آموزان را می سخرید(به
سخره می گرفت!).
-سعیدی؟
-بله آقا!
-جهت یابی رو توضیح بده
برای بچه ها
-آقا...آقا!
-سعیدی!
-بله آقا اجازه؟
-برو بیرون!
کتاب های جغرافی که به
نحو زیبایی مقابل دانش آموزان جویده می شد،توسط فریاد رسا و دل نشین معلم بسته شد.
-سعیدی!
-آقا اجازه.
-کری؟
-آقا... آقا
-چرا نخوندیسعیدی؟ما که به شما فرصت دادیم.ندادیم؟
-آقا کتاب نداشتیم آقا!
-ببینین مشکل امثال شما این
حرفها نیست.رحم و انصاف چاره ساز نیست،ما راه های جدید پیش رو گذاشتیم،اما انگار
به سنگ خارا خدمت کردیم.بی انظباطی دیگه.کاریشم نمیشه کرد.برو دفتر ناظم!
-آقا اشتباهی با بقیه
کتاب های بابام بردن آقا!
-برو دفتر ناظم سعیدی!
مورچه ای روی ترک دیوار
راه می رفت،صدای راه رفتنش توی کلاس پیچیده بود.ترک دیوار داشت به خودش می
خندید.سعیدی از کلاس بیرون رفت.
-اصغری؟
-آقا ما بگیم آقا؟
-بگو اصغری
-آقا اگه طوری بایستیم که از جلو به شرق و از
پشت به غرب باشیم،آقا،دست راستمان رو به جنوب و دست چپمان رو به شمال است آقا.
-آفرین اصغری.الگویی که ما میخوایم ارائه کنیم
بین سایرین همینه،شما باید تلاش کنید،این نیست که من فقط بیام اینجا درس بدم و
برم،بعد هم که رفوزه شد دانش آموز ،والدین بیان بگن معلم فلان ،معلم بیسار!دانش
آموزم باید تلاش کنه.ما می خوایم نتیجه بگیریم از کلاس.آفرین اصغری.آفرین!
-بله آقا!
-بشین اصغری!
حالا دیگر صدای
راه رفتن مورچه نمی آمد.شاگرد ردیف وسط،گوشه دفتر بغل دستی اش نوشت: اصغری مورچه
رو با کتابش له کرد.بغل دستی اش،پاک کن را از توی جامدادی اش که فقط پاک کن داشت
در آورد و نوشته را پاک کرد.معلم که سبیلش را رضایت مندانه می چرخاند،دفتر نمرات
را بست و به سمت تابلو رفت.
-درس جدید!
-آقا اجازه؟
-بله؟
-آقا ما تو کتاب یه چیز دیگه خوندیم آقا!
-ما که هنوز درس ندادیم صفایی.
-نه آقا ،راجع به سوال قبلی آقا!
-صفایی!صد دفعه نگفتم هر چی تو کلاس میگیم
ملاکه؟نگفتم شب به شب فقط دفتر بخونین؟ما چیزی میگیم که می بینیم.اما تو کتاب
چیزایی نوشته شده که ما قصد نداریم بگیم.نیازی نداره یه داشن آموز بیشتر از این
بدونه! کتاب می خواد ذهن دانش آموزو درگیر مسائلی بکنه که ما تو کلاس انکار
میکنیم.بعدشم امتحان از کجا می گیریم صفایی؟از حرفای سر کلاس!مگه نگفتم دفتر بخونین؟
-آقا ما کتاب خوندیم آقا!
-کتاب چی گفته بود؟بگو بچه هام بشنون ، بفهمن تو
کتاب چی می نویسن،ما که از الان میگیم اشتباست،حالا تو بگو.
-اقا نوشته،اگر به گونه ای بایستیم که دست
راستمان رو به شرق و دست چپمان رو به غرب باشد،آنگاه روبه رویمان شمال و پشتمان
جنوب است.آقا!
-صفایی.هم وقت کلاسو گرفتی هم اون دفعه که گفتم باباتو
بیاری نیاوردی،الان برو بیرون،باباتو نیاوردی نیا سر کلاس.برو بیرون صفایی.کلاس که
جای این حرفا نیست،سی چهل نفرو علاف چیزی که نیست میکنن ،اما دانش آموزا خودشون
فهیم تر از این حرفان.برو بیرون صفایی.
صفایی از کلاس
بیرون رفت،سعیدی هنوز پشت در ایستاده بود.
شیما آبگینه(راهراهی)
مچپوپ در روشنا
+ نوشته شده در 2010/5/5ساعت 19:50  توسط خران دو عالم
|
غروب نزدیک
بود.حسنک در حاشیه ی خیابان برای تاکسی دست تکان می داد.خیابان شلوغ بود.برخی مدام
برای حسنک اسمس می زدند، یعنی حسنک کجایی؟ برخی مدام میس! می انداختند ینی حسنک
کجایی؟ .بالاخره حسنک تاکسی پیدا کرد.از راننده خواست در صنوق عقب را باز کند تا
وسایلش را داخل آن بگذارد.بعد سوار شدند.حسنک نوشت: "اومدم رفقا" یعنی
حسنـ... نه یعنی اومدم بچه ها!
بی شک کبری یکی
از افرادی است که با ارسال اسمس مراتب انتظار خود را به حسنک اعلام کرده است.کبری
دختر همسایه ی حسنک اینا می باشد.حسنک قرار است برای کبری کتاب بخرد.کبری حسنک را
مانند برادر بزرگتر خود دوست می دارد. برادر بزرگتر کبری مدتی است که نیست.کتاب
کبری...مستحضرید که...
کوکب خانم زن با
سلیقه ای بود.البته هنوز هم عده ای معتقدند زن با سلیقه است . او از حسنک خواسته
است توی راهش 2 کیلو تخم مرغ و مقداری مایه ی ماست بگیرد.مهمان های سرزده ی کوکب
خانم همیشه ساعت 8:30دقیقه از راه می رسند.البته به تازگی جهت صله رحم 2 یا 3 نصفه
شب هم به کوکب خانم سر می زنند.
مطمئنا حسنک همه
آنچه از او خواسته اند خریده است و حالا همه چیز در کیفش قرار دارد.غروب نزدیک بود
و خلبان خواب آلود بود و جاده تنگ بود و سوزن بان نبود و روز،روز فرد بود و با این
حال کماکان ترافیک بود و هنوز بنزین سهمیه ای بود و شتر با بارش گم شده بود و اصغر
آقا،راننده تاکسی،حواسش نبود و وادرات کشک مختل شده بود و کابین خلبان توی صندوق
عقب بود و فرمان ماشین اصغر اقا توی کوپه ی قطار بود و سوزن بان توی یک ماشین نمره
زوج بود و کیف حسنک از یک گالری عکس سردراورده بود و اسمس های حسنک بعد از گذشت 45
دقیقه رسیده بود.
به سوالات زیر
پاسخ صحیح دهید:
1-کبری و حسنک چه
رابطه ای داشتند؟آیا شما به عنوان یک دانش آموز آن را تایید می کنید؟
2-مگر محله ی
کوکب خانم بقالی ندارد که حسنک را به جاهای دور می فرستد؟آیا جاهای دیگر ارزانتر
است؟
3-چهار وسلیه ی
نقلیه را با ذکر مثال توضیح دهید!
4-اگر هر اسمس پس
از گدشت 28 دقیقه ارسال شود،بعد از 45 دقیقه حسنک موفق به ارسال چند اسمس شده است؟
پ.ن:مچپوپ(چاپ شده) در ستون آزاد
راهراهی (شیما آبگینه)
+ نوشته شده در 2010/3/31ساعت 21:59  توسط خران دو عالم
|
این سوسن خانم کیست که این روزها ورد زبان همه
است؟ از ما بپرسید!ما می دانیم :
خوشگل خانم/ابرو
کمون/چشم عسلی/سوسن خانم
-منادا: سوسن خانم ، سوسن
خانم : استعاره از مام وطن ، ابرو کمون: کنایه از قدرت دفاعی برو بچه های سپاه ،
چشم عسلی : کنایه از شیرین بیانی مسولین صدر دولت
خوشگل خانم/ابرو کمون/چشم
عسلی/سوسن خانم
-تاکید موارد بالا،دشمن
سعی دارد به هر طریقی دل مام وطن را به دست آورد،
می خوام بیام در خونتون/نمی
خوام بیای
-اینجا علنا از قصد شوم
خود که چنگ اندازی به منافع و مال و جان ملت است پرده بر می دارد،مام وطن
هوشیارانه دست رد به سینه ی دشمنان می زند.
حرف بزنم با باباتون/وا
نمی خوام بابا!
- بابا:استعاره از مقامات
بالا
اینجا سعی می کند کمی
قانونی تر عمل کند و از مذاکره با مقامات بالا دست نظام حرف می زند،منتها مام وطن
آگاه است که این مذاکره ها ذی النفع نیستند و تنها نشان دهنده ی پسروی دولت از
منافع ملت فهیم ایران می باشد.فلذا باز هم بیان می کند که خیر و تازه تا 20 % هم
غنی سازی می کند.
می خوام بیام در خونتون/حرف
بزنم با باباتون/بگم شدم عاشق دخترتون/می خوام بشم من دومادتون
-بابا:استعاره از مقامات
بالا،دختر استعاره از:مام وطن،دوماد استعاره از:طرف مذاکره
غرب هم چنان اصرار به مذاکره
و صحبت روی در روی دارد،در اینجا صحبت از تغییر می کند و اینکه مردم ایران را دوست
دارد و به آنان علاقمند است و خواهان بهبود روابط بین طرفین است تا جایی که حاضر
است تن به خواسته های ایران بدهد.
می خوام بیام خواستگاری/نگو
نگو نگو نمی شه/این قلب من عاشقته /تازه عاشقترم می شه
-خواستگاری: استعاره از
مذاکره ، نگو نگو نگو نمی شه:کنایه از تحریم بیشتر، تازه عاشقترم می شم:اره دیگه
خوشگل خانم/ابرو کمون/چشم عسلی/سوسن خانم/می
خوام بیام در خونتون/حرف بزنم با باباتون/بگم شدم عاشق دخترتون/می خوام بشم من
دومادتون
-تکرار مکرات این بار به
شیوه ی مسلسل وار جهت تاثیر گذاری بشتر از طریق ایجاد فضای رعب و وحشت
می شم فدات /عاشق چشات/می
ریزم به پات/تو هرچی بخوای/نمه ی نمه ی بیا تو بغلم/سوسن خانم آره تویی تاج سرم(2)
-اینجا اشاره به وطن
فروشان وطنی دارد که با غرب دست دوستی می دهند و خصوصا در رسانه های بیگانه دیده
می شوند و خدا می داند چمدان چمدان پول برایشانمی برند و اینجاست که پرده ی دورویی و خیانت غرب فرو می ریزد با این جمله
که تویی تاج سرم ، یعنی فقط کسانی که فریب حقه های کثیف آنان را خورده اند تاج سر
آنان هستند و محترم شمرده می شوند حال آنکه در خفا حتا همانها را هم به پشیزی حساب
نمی کنند(فرهنگ اشارات و روایات:ح.ش.مداری)
میگم بوســـــــم کن اعظم
/می گی اسمم سوسنه نه اعظم/حالا سوسنه سوزنه.... هر چی باش/ سوسن باشه/سوسن خانم
یه دونه باشه/کفشای سفید پاشه
- میگم بوســـــــم
کن:کنااااااایه از ....دیدین اینا چیزی
جز به زیر سلطه بردن مام وطن ندارن؟و حاضرند به هر قیمتی که شده بر این کشور حاکم شوند، کفش سفید:اشاره به خلیج همیشه
فارس
به چی می نازی بیا پیش ما/(نفهمیدم
چی میگه خب!فک می کنم با عمال خودش داره رمزی حرف می زنه)/این همه و یکیش ما/بیاین
بشین سریشما
-این همه:تمام کشورهایی
که ایران با آنها رابطه دارد.اشاره به اینکه بابا با این همه کشور رابطه دارین با
ما هم داشته باشید میمیرین؟، سریش : 5+1 ،بشیم سریش: قطعنامه صادر کنیم، ما : سران
کشورهای غربی،سران فتنه
شبونه میام در خونه/می
دزدمت می برمت زن خونه/بشی سر دو سال ...؟/مخزن گنده ی جوجه کشی/تو دامنه کوتاهه
رو می پوشی/منم شلوار گنده ی کشی
-سه چهار مصرع اول صرفا
برای درگیر کردن برادران اطلاعات است و مفهوم جمله در جملات آخر نهفته است که به
نوعی قصد تهاجم فرهنگی دارد(دامن کوتاه)و تمسخر فرهنگ غنی ایران (شلوار گنده کشی؟)
را دارا می باشد .
نگو نمیشه.... نه نمی شه/
نگو نمی خوای ... نه نمی خوام(2)......
-و باز هم استقامت!
پ.ن:دیگه!
راهراهی!
+ نوشته شده در 2010/3/18ساعت 19:33  توسط خران دو عالم
|