بی اجازه
خران دو عالم
بی اجازه
خران دو عالم
روز-خارجی-کوچه اصغر آقا اینا :
فید این از ابتدای کوچه تا اصغر آقا که بالای نردبان مشغول لامپ بستن می باشند.سپس طی یک وایپ قطری نوچه های اصغر اقا در ک.چه نشان داده می شود که ردیف استاده اند و هر یک با نظم خاصی مشغول کمک کردن به اهالی محل می باشند.
دوباره اصغر اقا را می بینیم که از نردبان پایین می آید و در نهایت عرق جبین خویش را با آستین پاک می نماید.در این لحظه خانم همسایه با چادر گل منگولی وارد کادر می شود و به اصغر آقا شربت تعارف می کند.اصغر آقا لیوان را تا لب دهان خویش بالا می برد ولی لحظه ای نگاهش روی چیزی خشک می شود...دوربین ناگهان 180 درجه می چرخد و روی چهره ی پسربچه ای زوم می کند.دوربین به طرف اصغر آقا باز می گردد و همراه با اصغرآقا به طرف بچه حرکت می کند.اصغر آقا لیوان شربت را به بچه می دهد ضمن اینکه صدابردار گوشهایش را می مالد گوییا که شنیده است .... خور!
دیزالو به ابتدای کوچه.اصغر اقا دم در یکی از خانه ها پا به پای پیرزنی نشسته است و با وی تخمه می شکند تازه چایی هم گذاشته اند دم بکشه ... بعد از گفتمان صمیمی اصغر آقا با پیرزن ،از کادر خارج می شود...دوربین به پیرزن نزدیک می شود:چه طور بود؟
پیرزن در حالیکه اشک چشمش را با گوشه ی چارقدش پاک می کند می گوید:تخمه هاش مغز نداره...قدیم ما خودمون آفتابگردون می کاشتیم تو حیاط ... تخمه هاشو بو می دادیم ،می دادیم دست بچه ها .....
دوربین به صورت زیر پوستی و آرام از پیرزن دور می شود و در گوشه ای دیگر از کوچه اصغر اقا را درمی یابد که مشغول بستن تاب دختر بچه ای به درخت لب جوب است...در طرف دیگر جوب عده ای از دوستداران محیط زیست دیده می شوند که با سر دادن شعارهایی این عمل را محکوم نمو دند...دوربین با تنگ کردن کادر تنها اصغر آقا و لبخند دختر بچه را به تماشا می گذارد.دوربین دور شده...صدابردار می داند در تدوین باید صدای جیغ دختر که از تاب افتاده حذف کند!
در جایی دیگر دوباره اصغر آقا دیده می شود که آچار را از دست پیرمرد نمکی می گیرد و زیر ماشین می رود.از طرف دیگر ماشین که خارج از کادر است یکی از نوچه های وی حای او را می گیرد و کار را درست می کند...دوباره اصغر اقا زیر ماشین بر می گردد و نوچه از طرف دیگر خارج می شود.اصغر اقا با پیرمرد دست می دهد...پیرمرد می خواهد دست او را ببوسد که او دستش را کنار می کشد.پیرمرد سوار ماشین می شود و اصغر آقا و نوچه هاش در طرف دیگر می ایستند... اخرین نمایی که می گیرد این است:دور شدن ماشین پیرمرد...و خاکی که به پا کرده...خوشبختانه این خاک مانع می شود تا بیننده شاهد افتادن تک تک اجزاء ماشین باشد...موسیقی پایان
راهراهی
نشریه ای سخیف برای آدم های سخیف*
از آن جا که نشریه ی بی خوابی یکی از سخیف ترین نشریات چاپ شده در دانشگاه اصفهان بود،حال که به ورطه ی سقوط و توقیف کشیده شده است از ته دل مسرور و شادانیم.آری این چنین است برادر...!
نشریه ی نا وزین بی خوابی یک نشریه ی مضر برای مردم کشور مخصوصا جوانان اهل دل بود که خود را دست یک مشت اراذل بی همه چیز داده بودند تا برایشان بنویسند.آن هم چیز های سخیفی که در حیطه ی نقد و نقادی قرار میگرفت.یک مشت جوان نا اهل و نا آشنا به فنون(صد البته رزمی نه!)دور هم جمع شده بودند و سخایفی به استناد به واقعییات مینوشتند که ما از همین جا بله دقیقا از همین جا از همه ی شما عذر میخواهیم.هرچه گوشزد میکردند به گوششان که آری بکن آن چه باید کرد نمیکردند!با شناسنامه(صد البته شناسنامه مجله) بازی میکردند هی چپ میرفتند هی راست میزدند.شورش را در آورده بودند.کلا دانشگاه به بی خوابی بی خواب بود کاملا بی اعنتا به قول دوستی آن قدر این نشریه سخیف بود که حتی بله که حتی ارزش سوسه آمدن برایش را هم نداشت چه برسد بزنند درش را بگذراند.یعنی توقیفش کنند.باز میگویم خیلی سخیف بودها خیلی !پیش خودمان بماند فقط جایی نگویید!این ها خواننده نداشتند از بیخوانندگی به بیخوابی رسیده بودند مسئولان امر هم دیدند (و چه خوب دیدند)آخر این چه کاری است نشریه ای که نه بازخورد دارد نه کسی آن را میخواند نه کسی را بیدار کرده است(میگفتند خودشان ها بیخوابیشان برای بیداری است هه!)نه کسی را آدم کرده است نه اطلاعاتی را بالا برده است و نه هیچ و دیگر هیچ! آخرحیف نیست کاغذ را بیخود برای چی برای یک بی خوابی بیخود باطل کرد؟!هان ؟نه دلم میخواد جواب بدی؟وایسا بینم!! آری آری این شد که بنا بر تصمیمات فوق! نشریه ی رذیل و سخیف بیخوابی شد آن چه شد یا برادران و خواهران فوقع ما وقع...!
*توضیح اضافات:ما آدم سخیف دستمال به سبز نمیخوایم نمیخوایم!
چاپ شده در نشریه مشق
خرمگس
قبل از سخنرانی=مناظره:
دفتر مسئول
-سلام آقای مسئول!
-سلام
-بنده سوالی از محضرتون داشتم؟!
-هووم؟
-آیا ما آزادی بیان و دموکراسی داریم؟
در این لحظه آقای مسئول سریعا اقدام به پخش سخنرانی یکی از روسا می کنندودر قسمتی آن رییس می فرمایند:ما در ایران آزادی بیان و دموکراسی داریم...
مسئول می فرمایند:خب ... داریم!حالا که چی؟
-هیچی می خواستم یه مجوز سخنرانی عطا بفرمایید...
-جانم؟
-خب...از آنجایی که یکی از ابزار آزادی بیان ،سخنرانی و بیان نظرات می باشدگفتیم یه مجوز سخنرانی بگیریم...
مسئول سرش را می خاراند....
سوم شخص مجهول طی اقدامی مشابه فیلم سخنرانی را از نو می گذارند....و بعد از چند لحظه :
-آقای مسئول ایشون چی می گن؟
-آزادی بیان!
-خب!پس یه مجوز لطف کنین!
مسئول متفکر .....:سخنرانی نه!مناظره بیشتر آزادی بیانه!
سوم شخص مجهول:.....باشه باشه!مناظره!
................
جلسه مناطره:
فردی که در گذشته قرار بود سخنران باشدیک سمت نشسته و تریبون طرف مقابل خالی است...
سوم شخص مجهول را عده ای در حال دو ماراتن به سمت دفتر مسئول دیده اند.
-سلام آقای مسئول!
-سلام
-آقا این مناظره کننده تون کو؟؟
-میاد حالا...میاد!
سوم شخص مجهول به طرف جلسه می رود:میاد الان!میاد!
سخنران پیش از این آب می نوشد...
پلاکاردها بالا می رود...we have no time…go home!
.........
سوم شخص مجهول باز هم در حوالی اتاق مسئول دیده می شود.
مسئول:آخه شما مناظه کننده ی ما رو می خواین چی کار؟می بینی؟نمی تونین بی ما هیچ کاری انجام بدین!؟
سوم شخص از اتاق بیرون میاید و تمام تلاش خود را می کند که حرفی را که شنیده هضم کند...در اینجا قسمتی از سلولهای عصبی پردازش گر وی منفجر می شود.به سالن باز می گردد و روی کاغذی خطاب به سخنران پیش از این می نویسد:اونوریا مناطره کننده نمی فرستند!
سخنران پیش از این آب می نوشد...
پلاکاردها بالا می رود: {.....} ....{......}........(در این قسمت از ذکر فحشهای موسوم به خانواده ی شخص سوم معذوریم!)
............
و باز وی را حین ورود به دفتر مسئول می بینند.
-آخه اگه مناظره کننده ی شما نباد که عملا همه چی ورپریده!
مسئول سر می خاراند!
-ببینین!هر مناظره نیازمنده به این چیزاست!
-آها!حالا من چی کار کنم؟!
سوم شخص مجهول از حال می رود.بعد از اینکه دوباره توان سر پا ایستادن به دست می آورد:
-شما طرف مناظره ندارین؟
-به شما چه؟!
سوم شخص به جلسه باز می گردد.روی کاغذی خطاب به سخنران سابق می نویسد:حل مساله صورت نمی گیرد...هنگ!
سخنران سابق آب می نوشد...پلاکاردها بالا می رود: برای رفع خستگی ...مجری باید .....
در این جاست که اغتشاش مانع ادامه ی خوانش پلاکاردها می شود ..... مسئول در اتاقش هنوز تماشای فیلم سخنرانی رییس است...سوم شخص،مجهول شده است....سخنران سابق آب می خورد....
پ.ن:چاپ شده در نشریه ی مشق!
راهراهی
بسمه تعالی
سلام علیکم برشما!
آقا جان ما جمع شده ایم اینجا تا معضلات جهانی را حل و فصل کنیم.ما میتوانیم ما کلن میتوانیم!ما ندای عدالت را سر داده ایم و میگوییم آزادی بیان کشک است.نه آقا جان این همه جنایت این همه زندانی؟اینها از کجا می آیند؟خب معلوم است!اول از امریکا بعد کشورهای متحدش.این اروپاییانند که ملعونند.آقا ما از همین جا دست دوستی دراز میکنیم.میخواهیم که شما هم مثل ما کرامت داشته باشید.آدم باشید تا از شما هم استقبال اینچنینی شود!این همه هزینه ها برای جنگ افروزی را آخر از کجا آوردید؟نه! می خواهم بدانم.ما با جوانانمان حال میکنیم و شما با سلاح هایتان؟!شرم آور است.چپ میروی راست میروی زندانی این ها همه توطئه های امریکا و بعد هم پیمانانش است.شما مگر یادتان نمی آید درقضیه ی اولش "ه" آخرش"ت" این امریکایی ها بودند که خط میدادند.آلمان ها خره کی بودند؟!ما آمدیم اقتصاد را سروسامان دادیم.سیب زمینی فروختیم به مردم هوارتا حالا هم داریم شیر میدهیم!آن هم پاکتی از این یارانه ای ها(؟)ما کلن هوای زنانمان را داریم!الان مجلس پشتمان است هی می آیند برایمان امضا جمع میکنند ولی شما چی؟چه کسی پشتتان است؟به کی گرم هستید؟هه!ما اراذل و اوباش را تبعید میکنیم شما چه میکنید؟پرورششان میدهید؟ما آن ها را لوتی سازی میکنیم(به کویر لوت میفرستیم!)شما چی؟یک مشت نژاد پرست که فکر میکنید اراذل از نژادند.نیستند آقاجان هی می آیید در زبان می گویید عمل که نمی کنید.ماکردیم.ما همه را کردیم البته درست!شما چی؟هیچی!نشستید و هی موسم اقتصاد میدهید این ور!آن هم در منطقه ی ما!ما جهان را اصلاح میکنیم! ما آمده ایم تا جهان را اصلاح کنیم.ما با عدالت آمده ایم.ما آمده ایم.کلن هم آمده ایم وخب آمده ایم دیگر!
والسلام.
پ.ن:باز هم چاپ شده در مجله ی بیخوابی
خرمگس
مارتین اسکورسیزی در کتاب زنگها برای که به صدا در می آیند؟ می نویسد :" هیچ کس ". از این عبارت گهربار می توان در روشن سازی بحث امروز استفاده کرد:
از آن روی که این روزها حتی در رفتن بند تنبان فرزند کوچک خانواده ی صالحی ،به نحوی به انتخابات ختم می شود باز هم میل دارم اعلام کنم این نوشته به هیچ وجه من الوجوه به انتخابات که هیچ به سیاست هم که حرفش رو نزنید! ربطی ندارد و تمامی وقایع و اتفاقات ، اشخاص ، مکانها و سایر، ما به ازای خارجی ندارد و اگر هم بر حسب اتفاق داشت ، اتفاقی می باشد و اگر هم اتفاقی نباشد غرض ورزی در کار نیست!
می گفتم که دیروز وقتی فرزند کوچک خانواده ی صالحی در حال طی نمودن فاصله ی مدرسه تا خانه بود و به هیچ وجه دچار روزمرگی نگشته بود و در مدرسه کلا شکوفا شده بود ،بند نتبانش که مال بردار بزگترش بوده یک روزگاری در میرود و کی گفته وضع مالی آقای صالحی بده چرا حرف در میاری؟!من گفتم خانه دو خوابه دارند با 3 تا بچه و اجاره بهای بالا؟!من غلط کردم اگر گفته باشم آقای صالحی از تورم و کمر درد می نالد!تازه دیگه عمرا بگم خانم صالحی سه شیفت کار می کنه و شبها نون و پنیر می خوردند!حالا بالفرض هم بخورند،کیست که بتواند منکر ارزش غذایی بالای پنیر شود؟!
اوووه!من گفتم آقای صالحی روزنامه نگاره؟اونوقت منتقد!!!؟چه حرفها!راست می گن دهن دروازه رو می شه بست در مردم رو نه! پسرش چی کار کرده؟ قاچاقی؟ جدی؟ کسی هم دلیلش رو می دونه؟هاااان! از این جوجه روشنفکرایی بوده که معتقد بوده استعدادش هرز می رفته تو این مملکت و حالا به خیال خودش فرار مغزها کرده؟از اونها که یه روز تو یه بند 20 نفره بوده و بعد اومده خاطرات سالها به سر بردن در سلول انفرادی رو نوشته زده تو وبلاگش؟!
اِ؟ دخترش هم؟ای بابا!الان کجاست؟نچ نچ!از این آقای صالحی بعید بود!
هان!بند تنبان پسر کوچک خانواده رو می گفتم!خلاصه که داشته می دویده که در میره و تا می رود خانه و به اعضا اطلاع رسانی می کند که بند تنبان در رفت!
واکنش اعضا:
مادر پای تلفن : اِ ! دیدی فلانی ام در رفت؟!حکم 3 ساله واسش بریده بودن؟ اِ ؟
پدر در حال مقاله نویسی( تیتر می زنه) : سنگر برای تسلیم/اهن برای آشتی/جوهر/برای/مرگ/شاملو....این روزها که همه شعر کوچیدن سر داده اند....
خواهر در حال روزنامه خواندن : آره اینجا خوندم!
به برادر در حال ساخت کمپین جدید :همیشه از زیر کار در می رفت...یادمه!باید کاری کرد!اینا درست بشو نیستن!انقلابی کودتایی ....
حالا بگویید چرا در رفتن بند تنبان یک عدد نیم وجبی را به این قبیل مسائل منسوب می دارند!اینه!
پ.ن:چاپ شده در نشریه بی خوابی
راهراهی
حضور محترم آقای رییس جمهور مردمی
با احترام سلام علیکم
ما ساکنان ساختمان شش طبقه ،تک واحده یا سه طبقه دو واحده هستیم.که برای عرض ارادت ورساندن چندی از گله های خود به اونجانب در راستای تقویت بنیه های کشور تصمیم بر نامه نویسی کردیم.و اینجانب که از همه هم سواد بیشتری دارم(قابل ذکر است خب)این نامه را مرقوم کرده ام.
از طبقات پایین شروع میکنیم.طبقه ی اول اقدس خانوم اینا یا به قول عیال گرامی اقدسینا هستند.آن ها تنها مستاجرین این ملک هستند و بقیه ی ما در آن زمان که شما توانستید قیمت ها را مهار کنید با زرنگی خاصی توانستیم هرکدام خانه ای بخریم.آنها علاوه بر عرض ارادتی که از دور برای شما میفرستند خواهان دادن مکان از سوی شما هستند.جایی برای خیاطی اقدسینا .آقای خانه هم که ما نمیشناسیم!پنداری بیکار است و گویا هم کاری بلد است.دیگر با خودتان!طبقه ی دوم آقای صادقی نشسته است مرد مهربان و مهرورزی است یک فرد کاملا بازنشسته که همیشه به "ستون ها ی خط" در روزنامه ها زنگ میزند و از شما تعریف میکند.یک پسر دارد که سرباز فراری است از شما استدعا دارد این کارت پایان خدمت پسرش را برایش ردیف کنید تا او در ستون ها ی خط از خجالت شما دربیاید!راستی میگوید حقوقش کفایت نمیکند حداقل برای دو ماهی چیزی بفرستید..طبقه ی بعدی تیمور خان است بزرگ ساختمان!آنقدر خوب است که حد ندارد از آن هیکلمند هاست که خاطر خواه شماهم شده است.از شما بیست تومان دستی میخواهد و یک عیدی صد هزار تومانی!میگوید بیست تومان را سر سه ماه تحویلتان میدهد.حرفش حرف است.طبقه ی چهارم مریم خانوم و عباس آقا هستند که یک بچه ی ناز و ونگ زن دارند.مریم خانوم سفارش یک ماکروویو را داده اند عباس آقا هم یک گونی سیب زمینی با گونی اضافه و بچه ی خیلی گلشان سفارش یک خرس از آن ها که توی آن سریاله بود داده است.خدا خیرتان دهاد که شاد میکنید دل همه را.طبقه پنجمی ها که زیر ما باشند آدم ها خیلی خوبی اند سه تا پسر هستند که شبانه روز به جان شما دعا میکنند.راست میگویند صدایشان می آید.آن ها تقاضای کوچکی داشتند که این راه های مرزی را کمی گشاد کنید بد نیست و اگر بشود برای یکیشان مدرکی چیزی در حد پزشکی نه حالا دکترا جور کنید دیگر علاوه بر شب ها روزها هم شما رو دعا میکنند!حالا دیگر طبقه ی خودمان و عیال مانده است. ارادت ما که در تمام طول نامه عیان است انشاالله.ما توقعی نداریم جز آن وام 2میلیاردیمان را که همه اش برای خدمت رسانی است را برگه ی امضا شده اش را به آدرسمان بفرستید.میدانم به ثوابش آگاهی دارید پس چه نیاز به روده درازی؟!
خب جناب دیگر جز عرض ارادت و چاکری اهالی ساختمان چیزی نیست که تقدیمتان کنیم.
اهالی ساختمان 6طبقه تک واحده یا سه طبقه دو واحده!
پ.ن:چاپ شده در مجله بی خوابی
پ.ن:کسی هست که بخواد در حمایت از موسوی مطلب طنز بنویسه؟اگه اره میشه به این ایمیل مطالبتون رو بدین(نمیشه؟)gadfly.z.s.m@gmail.com
خرمگس
از آن روی که یکی از حساس ترین اتنخابات در زندگی هر فرد انتخاب نامزد و سپس همسر می باشد به گزارشی که در ذیل آورده می شود و سپس نکاتی که مشاور گرانقدر ما بر آن می افزایند توجه نمایید:
خواستگار اول که راس ساعت 6 به خانه ی همسر ایده ال بعد از این قدم رنجه نموده حالا دم در با خواستگار دوم ملاقات نموده و جدلی پشت در ایجاد گشته است.مادر خانواده ی عروس بعد از این معتقد است که انجام خواستگاری حق مسلم آنها می باشد و به هیچ احدی اجازه براندازی آن را نخواهیم داد و به هر دو طرف این اطمینان را خواهیم داد که دختر خانواده بی عیب و نقص است و بقیه دورغ و افترا است.در این بین همسایه های واحدهای کناری با در دست گرفتن پلاکارد مزین به شعار مادر خانواده و پوشیدن کفن بر این گفته پافشاری نمودند و نهایتا خواستگار اول اجازه ی ورود خواستگار دوم را داده و می رود رد کارش تا زمانی که جواب آید.
"نشست ادواری عروس بعد از این و خواستگار دوم من باب :زندگی ، آینده ،باید ها و نبایدها!"
خواستگار دوم که من بعد با علائم اختصاری خ د نامیده خواهد شد ضمن عمل پا روی پا انداختن به خانم عروس اینده می فرمایند استارت کار را بزنند.عروس آینده ضمن گریزی به این جمله فاکنر :" انسان مجموعه ای است از بدبختی های خویش" بحث را تحت عنوان خونه چی داری کجا داری و من کار می کنم اینقدر حقوق دارم آغاز می کنند.
خ.د پس از اتمام سخنان عروس بعد از این با خواندن نامه چاپلین به دخترش عروس بعد از این را به ساده زیستی و زندگی مسالمت امیز با ایشان دعوت می کنند.در اینجا عروس بعد از این ضمن اعلام اینکه خ.د از موضع ضعف بحث را پی گرفته است از ایشان می خواهند اندکی رئال تر به زندگی نگریسته و به دیدگاه های اثبات نشده و موهوم دست اندازی نفرمایند. در این بین یکی از حضار با کف و سوت به تشویق عروس بعد از این می پردازد که با صدای سیلی که در فضا می پیچد امیخته می شود.
ادامه بحث!:خ.د ضمن اینکه کتابهای سیمون دوبوار را زیر پوستی به نمایش می گذارد به آزادی و حدود آن می پردازند و می فرمایند ما به اصول دموکراسی پایبند می باشیم و ایشان را در زندگی مشترک تا هر حدی که بخواهند آزاد خواهیم گذاشت.عروس خانواده ضمن ابراز خوشحالی از این بابت از ایشان می خواهند تفاوت تفنگ آب پاشی و کتاب را اذعان دارند و سپس به سبب بی حرمتی های وارده مجلس را ترک می نمایند.
مادر خانواده که این اقدام دختر خویش را بر خلاف "اصول خانواده" و "از این بازیها نداشتیم تا الان" می پندارند و بیانیه ای علیه وی در سالن پذیرایی اعلام می دارند.پدر خانواده در این میان هر دو طرف را به صبر و بردباری دعوت می کند و رو به خواهر خ.د که در حال از پا در اوردن کفش پاشنه 20 سانتی خویش می باشند خواهشمند است با گفتمان به حل و فصل اتفاقات وارده بپردازند.
خ.د که حمایت مادر خانواده از خویش را می بیند اکنون موضع خود پشت مادر خانواده محکم نموده اند.پدر خانواده از مادر خانواده خواهشمندند خواستگار اول را نیز بررسی کنند و سپس جواب قطعی را بدهند.منتها دیگر کار از کار گذشته و بیانیه دوم علیه پدر خانواده توسط مادر خانواده نوشته و خ.د خوانده می شود.در ضمن این عمل خ.د حلقه ای از جیب مبارک در اورده و با همراهی کف زنی مادر خانواده به بیان شعر:هر کی اینو گذاشته با ... می پردازند.پدر خانواده این فضا را برنمی تابد!
گریزی به پشت پرده:
عروس بعد از این به مواضع شفاف و مبتنی بر کرامت انسانی خواستگار اول ابراز علاقه نموده از ایشان خواهش دارند که دوباره به خواستگاری شان بیایند بلکه مادر خانواده تغییر رای دهد.خواستگار اول با چشمانی پر اشک به خانوم عروس بعد از این می فرمایند:" حتا مادر جناب عالی نمی ذارن بنده دیگه این دور و برها پیدام شه !و یک چیزی بگویید بگنجد!" خانوم عروس بعد از این می فرمایند شما به تلاش خود ادامه دهید و ما پشت شما خواهیم بود.خواستگار دوم می فرمایند: مثه همون موقع که این آقا اومده بود؟خانوم عروس بعد از این می فرمایند ما چاره ای نداشتیم!البته می توانسیتم وضع را بدتر بکنیم! خ.ا می فرمایند بلی شما حق دارید و من تمام تلاش خودم را خواهم کرد و اینکه تا قطع نامه ای علیه مان صادر نشده بدرود تا بعد...(اشک حضار شامل پدر خانواده صرفا!)
آیا چه خواهد شد و چرا و چگونه و این قبیل سوالات ، نقض کننده ی حریم خانواده ی دو طرف می باشد و از عزیزان خواهشمند است از در و همسایه پرس و جو نکنند!
از انجایی که مشاور گرانقدر پر بیراه گفتند از ذکر نکات درخشان ایشان خود داری نموده و همه ی شما را به خدا خواهیم سپرد!
پ.ن:چاپ شده در نشریه بی خوابی
راهراهی
.......................................
راهراهی:خواهر عزیزم خرمگس ضمن عرض سلام و خسته نباشید به احترام روح پاک و پر فتوح تان و همچنین ارزش والای دوستی در ضمیمه ی نوشته ی شما فحشی نخواهم نوشت و ابراز می دارم خود زنی ادبی تان بسی مایه ی سرورمان گشت!فلذا از همه ی دوستان خواهشمند است جهت در خواست از خرمگس به ادامه این شیرین زبانی و پستهای جذاب دستا بره بالا و خرمگس را تشویق نمایند!دو انگشتی لطفا!
ضمن عرض پوزش از خرمگس به سبب دست درازی به پست مربوطه!ارادتمند راهراهی
نریشن:این جاندار را که تا کنون 349 بار به انواع سوختگی منتسب گشته است هم اکنون در حیاط خلوت خانه ی خویش می باشد و می بینید که مشغول جا دادن نیم کیلو مواد منفجره در داخل یک ترقه ی دو اینچی می باشد.(یک دمپایی از خارج صحنه به محل قرار گیری آن جاندار اصابت می کند.)این دمپایی که اکنون مشاهده شد از سمت مادر وی به طرفش پرتاب شد لکن کک وی نیز نگزید!
صدای خارجی:الهی گر بگیری تو همین اتیشی که می سازی! پدر سوخته هستی کمت نیست؟!
نریشن:وی که همچنان مشغول می باشد بی انکه سر برگرداند می گوید:
-نه مادر من اینا مارک جدیده ، بی خطره!
صدای خارجی:اره روی کبریتامونم همینو نوشته.من از دست تو وامونده ام!هر کاری می خوای بکن!
دوربین روی مادر که تا الان خارج از کادر قرار داشت زوم می کند:
خبرنگار :مادر حالتون چطوره؟
(مادر خم می شود و ان یکی دمپایی اش را در می اورد و به سمت خبرنگـ......)
چند دقیقه بعد!
(دوربین دوباره به طرف وی برمیگردد که اکنون کار خود را تمام کرده است ،از ردیف ترقه های چیده شده کنار دیوار فیلم میگیرد.)
خبرنگار:می شه یه توضیحی بدین؟
(وی یکی از بزرگترین ترقه ها را موسوم به آرپی جی برمیدارد...دوربین سیاه می شود!)
تصویر از سیاهی های موجود روی در و دیوار این شهر/نریشن:همه ساله میلیارد ها نفر در حوادث 4شنبه سوری جان خود را از دست می دهند،تمامی تلاش مسئولین این روزها به چهارشنبه سوری معطوف شده است.اخیرا در لایحه ای 4 فوریتی که در شیفت 3 کاری نمایندگان به تصویب رسید از دولت خواسته شد هر کی اتش بازی کرد را بزند و به او بگوید : بد بد بد! این نشان از تلطیف روحیه مسئولین و مردمی شدن آنها و نزدیک شدن به انتخابات دارد.
خبر نگار:اونجا رو بگیر ،اونجا رو بگیر
دوربین 180 درجه می چرخد و روی چهره ی خشماگین وی فوکوس می کند:
نریشن:این پارک از مکانهای رایج خرید و فروش تسحیلات ! است.وی را می بینید که در شلوار 18 جیبه ی خود حدود 2 تن ترقه و امثالهم پنهان نموده است!
صدای اژیر پلیس/نریشن:اخ جون پلیس!
همان طور که شاهد بودید وی به سزای اعمالش رسید و درست در 3شنبه دست گیر شد و نتوانست بیشتر از 1.5 تن مواد منفجره بفروشد.و این مایه ی مباهات مسئولین ذی ربط است و حتما در امارهای شب عید ذکر خواهد شد .(صدای شلوغی و اعتراض از داخل پارک که هر لحظه بیشتر می شود!)
می بینید که جمعی از دوستان وی جهت بازگشت او به خانه مشغول راه پیمایی گشته اند.هم اکنون خبرنگار ما که دور و بر ماشین های پلیس ول میگشت به خبر با ارزشی دست یافت.وی شنید که در پیامی که با بیسیم ارسال می شد خواهان حضور همه جانبه ی ارتش شده اند و به انان نوید افزایش 20 درصدی ابزار نظامی را دادند.
نریشن:همانگونه که مشاهده می فرمایید زد و خوردی مابین حامیان وی و مامورین در حال روی دادن است.می توانید از همین فاصله پلاکاردهای انان را که مزین به شعارهای:"وی برگرد به خونه" و "ای مایه سرفرازی-بیا بریم اتیش بازی" را ببینید. در گوشه دیگر می بینید که مامورین از شلوار عده ای حدود 45 کیلو الات اتش بازی یافته اند.به سراغ یکی از این افراد می رویم!
یکی از این افراد:من این بی عدالتی رو برنمی تابم که در حین راه پیمایی خشتکمونو بکشن رو سرمون . حالا من سه کیلو پیازی تو جیب پایینه ی شلوارم داشته باشم به کسی چه!او گفت سوختگی 90درصدی جزیی که سال پیش برایش به وجود امد نیز به خاطر این تجاوز به حقوق بشر می باشـ...وی در حال ادامه ی مصاحبه بود که برادر کوچکش خبر داد کفتر پاپری اش بازگشته و موجبات خرسندی او را فراهم نمود به طوریکه از ادامه منصرف شد و با موتور 1000 خود به خانه بازگشت!
صدای انفجار/دوربین به طرف صدا بر می گردد.نریشن:ظاهرا یکی از افراد در ارائه ترقه های خود سر پیچی کرده و ما اکنون شاهد انفجار او بودیم.
صدای انفجار دیگر!
نریشن:......
راهراهی